زانوهام سست شد. نشستم روی زمین و با چشمای گریون گفتم «می‌شه حرف بزنی؟ می‌شه فقط شنونده نباشی؟ من نیاز دارم بدونم که الان باید چیکار کنم! نیاز دارم بدونم چی درسته.» و خب طبیعی بود که بازم من باشم و در و دیوار خونه و یه سکوت گُنده. اشکام رو پاک کردم و خرده های دلم رو از زمین جمع کردم و گذاشتمشون همون جای مخفیِ همیشگی. همون جایی که قفلش رو فقط پیش اون باز می‌کنم.
فرداش روز عجیبی بود. رفته بودم از مربی سوال بپرسم که کدوم تمرین ها باعث می‌شه فکر آدم از موضوع ناراحت کننده ای که مُدام تو ذهن می‌چرخه منحرف شه. چند تا تمرین بهم یاد داد. لبخند زدم و آماده ی خداحافظی شدم که یکهو انگار که چیزی از اعماق ذهنش یادش اومده باشه گفت «هیچ چیز تو این دنیا اونقدری مهم نیست که به خاطرش غصه بخوری. تنها چیز مهم عشق ورزیدنه. عشق ورزیدن به همه چیز و همه کس. مطمئن باش این عشق روزی بهت برمی‌گرده. حالا شاید متقابلا از سمت کسی که بهش عشق دادی، نیاد اما بالاخره روزی از راه دیگه ای برمی‌گرده.فقط یادت باشه بی توقع عشق بورز.»
این درست همون چیزی بود که نیاز به شنیدنش داشتم. مربیم با من حرف نزده بود. این صدای خودش بود، خودِ خودش. منتها از زبون مربی. از در که اومدم آسمون سرخ بود. اونقدر قشنگ که انگار صحنه ی یه نمایشه. حسش کردم. اون پیرمردِ ریش بلندِ بالای ابر ها رو که بهم چشم دوخته بود و با مهربونی لبخند می‌زد. تو دلم گفتم خیلی دوستت دارم. ببخشید که گاهی یادم می‌ره هستی و دوستم داری.