در جستجوی ناکجا آباد

زندگی به روایتِ دخترک شهریوری

True friends are families which you can select

گفت برات یه چیزی خریدم. بعد یه دفترچه از تو کیفش درآورد و داد بهم.جلد پارچه ایِ قهوه ای رنگ داشت و ورق های کاهی. بازش کردم و دیدم تو صفحه ی اولش برام نوشته «تقدیم به او که قلبش به وسعت دریاها و روحش به آزادگی پرنده ای کوچک در آسمان هاست.» ای کاش واژه ها قدرت توصیف حالم رو داشتند.

به تاریخِ 30 مرداد 1397

+عنوان جمله ایه از آدری هپبورن.

۲

حرف های خوب، آدم های خوب

هر از گاهی که پیام های قشنگ میبینم، تازه یادم می آید حرف های خوب، هر چند کوتاه چقدر می تواند حال و هوای آدم را عوض کند...

+ کامنتِ معلم ادبیاتِ دبیرستانم زیرِ پست اینستاگرامم که در مورد جشن امضای سفرنامه ی منصور ضابطیان بود.

۹

یک پنجشنبه ی خوب چه پنجشنبه ای ست؟

آیتم هایی که یک روز خوب نیاز به داشتنش دارد چیست؟ الان برایتان از امروزم میگویم تا بدانید!

ساعت 8 صبح، آلارم گوشی به صدا درمی آید. خب قاعدتا خاموشش می کنم و به بقیه ی خواب شیرین صبحگاهی ام میرسم! اصلا فلسفه ی اینکه پنجشنبه ها کلاس برنداشته ام همین است که تا 11 صبح بخوابم و تلافی روز های قبلش را دربیاورم.(امیدوارم به رویم نیاورید که سه شنبه هم تعطیل رسمی بوده)

با اینکه ساعت 11 صبح است اما مامان چای و بند و بساط صبحانه را جمع نکرده. شیشه ی نوتلا را از کابینت درمیاورم و مامان چشم غره ای می رود که یعنی اینقدر شیرینی جات نخور! قیافه ی مظلومی به خود می گیرم اما توجهش رفته سمت صحبت های خاله پشت تلفن. به خاطرات خنده دارش که می رسد می گذارد روی آیفون که منم بشنومشان. خاله از آن دست آدم هایی ست که یک اتفاق ساده را هم می تواند جوری تعریف کند که خنده ات بند نیاید.

ساعت 12 حاضر و آماده ام! پوتینی که دیشب از سپه سالار نصف قیمت واقعی اش به خاطر نزدیک شدن بهار خریدیم و خب حسابی هم بهمان چسبید را پوشیده ام. همراهِ دامن چهارخانه ی مشکی قهوه ای و بافتنی مشکی و پالتوی کرم رنگم. کوله ی قهوه ای ام که رویش عکس نقشه ی جهان دارد و آرزوی همیشگی ام -جهانگرد شدن- را یادم می اندازد را برمی دارم و با مامان خداحافظی میکنم.

میدان انقلاب هستم. لیست کتاب های دانشگاهم را نگاه می کنم و یکی یکی در مغازه ها دنبالشان می گردم و چیزی نمی گذرد که هر 4 تا کتاب را میخرم.

به بهانه ی کتاب دانشگاهی آمده بودم ولی هدف اصلی ام چیز دیگری ست.خرید نشان کتاب برای فاطمه، دوست دانشگاهم که چند روز پیش تعریف می کرد که چیزی برای گذاشتن لای کتاب هایش ندارد و تقویم Actors برای دخترعمویم به همراه این یادداشت "مطمئنم چند سال دیگر عکس تو هم در این تقویم کنار دیکاپریو و کیت وینسلت و ناتالی پورتمن خواهد بود." و کارت پستالی هم برای تولد لیلی. کنارش ماهنامه ی اسفند ماه مجله ی فیلم را هم برای خودم میخرم-خارج از برنامه!-.

اتوبوس های میدان سپاه را که سوار می شوم هوا کم کم ابری می شود. بابا گفته بود رو به روی آن ساختمان شیشه ای بانک ملت پیاده شو. پیاده که می شوم باران نم نم شروع به باریدن می کند. به سمت پارک ایرانشهر می روم.

برنامه این است که بن بست بیژن را پیدا کنم. ساعت 4 باید آنجا باشم. سر کوچه "منصور ضابطیان" را کت و شلوار به دست می بینم که از ماشینش پیاده می شود و با عجله به سمت در آبی رنگِ پلاک 17 بن بست بیژن می رود.

هنوز ساعت 3 است. بر میگردم سمت پارک دنبال کافه یا رستورانی که برای نهار چیزی بخورم. هوم کافه را میبینم. یک راست می روم داخل و یک سالاد سزار سفارش می دهم و به گربه های چاق و چله ی پارک ایرانشهر نگاه می کنم و هر از گاهی مقاله ی مجله ی فیلم را درباره ی فهرست شیندلر می خوانم.

نهار را که حساب کردم به سمت پلاک 17 بن بست بیژن راه میفتم. اصلا به نظر نمی رسد آنجا کافه باشد. مادر و دختری دم در با تردید ایستاده اند. بهشان می گویم "شما هم برای رونمایی کتاب اومدید؟" می گویند آره ولی نمی دانند دقیقا کجاست. در آبی رنگ را که نیمه باز است فشار می دهم و همزمان می گویم فکر می کنم اینجا باشد. جمعیت نمایان می شوند و یک نفر ما را به داخل دعوت می کند.

صف خرید کتاب طولانی ست. کتاب را همان قبل از انقلاب خریده ام. صف را دور می زنم و آن طرف آقایی چای نعنای مراکشی تعارفم میکند. لیوان را میگیرم و تشکر می کنم.

خیلی شلوغ است! به جز دو ردیف اول همه ی صندلی ها پر شده اند! لعنتی! کاش زودتر می آمدم! آن دو ردیف هم سر تا سر رزرو اند.

دختری که  به نظر می رسد تقریبا هم سن و سالم باشد، می پرسد که پس الان تکلیف این همه آدم که ایستاده اند چیست؟ لبخند می زنم و میگویم نمی دانم. لابد تا آخرش باید بایستیم. همان موقع ها برنامه شروع می شود و مجری میکروفون به دست سلام می کند. دختر که بعدا میفهمم نامش پریساست می گوید این ها که تا الان مهمانانشان نیامده اند، ایرادی ندارد که سرجایشان بنشینیم. دو تا صندلی نزدیک ما خالی ست که تا آخر برنامه همان جا مینشینیم.

حبیب رضایی و هوشنگ مرادی کرمانی جلویمان نشسته اند و مهرداد اسکویی دارد در مورد سفرنامه ی منصور ضابطیان سخنرانی می کند. بعد تر مژده لواسانی و نیما کرمی هم می رسند. خود منصور هم کمی صحبت می کند و از چند نفری از جمله مهسا نعمت تشکر می کند.

صف امضای کتاب طولانی و شلوغ است. با پریسا در حیاط منتظر ایستاده ایم که نوبتمان بشود و همان لحظه هستی، دوست دوران دبیرستانم را می بینم. سه نفری گپ می زنیم که می فهمم پریسا 5 سال از ما بزرگتر است و عمران خوانده. در مورد رشته ام سوال می کند و آیدی اینستاگرامم را می خواهد. وقتی می فهمد INFP ام، لبخند می زند و می گوید من ENFP ام!

نوبتمان که می شود سه نفری با منصور عکس می گیریم و با پریسا شماره رد و بدل می کنیم که عکس را برایش بفرستم. از در آبی رنگ پلاک 17 بیرون می آییم و به سمت پارک برمیگردیم.

رو به روی خانه ی هنرمندان عکسِ یادگاری سه نفری میگیریم و من از هستی و پریسا جدا میشوم و سمت یکی از نیمکت های پارک می روم و آن دو به سمت مترو.

روی نیکمت که مینشینم باران تند می شود. هندزفری ام را از کیفم در می آورم و آهنگ آرامی را پلی می کنم. ذهنم درگیر مسائل احساسی این روز هایم می شود. کمی که می گذرد باران بند می آید و به سمت ایستگاه اتوبوس راه میفتم. میدان فلسطین پیاده می شوم. مامان و بابا در ترافیک گیر کرده اند و احتمالا تا نیم ساعت دیگر هم نمیرسند. آهنگ Song On the beach که موسیقی متن فیلم Her است را می گذارم و آرام خیابان فلسطین را پایین می روم و به چند هفته ی پیش فکر میکنم. چند هفته ی پیش در همین خیابان.

خسته ام. آنقدر خسته که حالِ عیب و ایراد گرفتن ندارم. از همان اولین مغازه عینک جدیدم را انتخاب میکنم. قرار است تا شنبه آماده شود و من بالاخره دنیا را با وضوح واقعی اش ببینم.

حسن ختام امروز، فیلم Wonder که خیلی تعریفش را شنیده ام و دیشب دانلودش کرده ام را می گذارم. الحق که انتخاب درستی بود! احتمالا بعد از اینکه کتابش را خواندم یک پُست جدا برایش بگذارم(بله! تنها نکته ی غم انگیز ماجرا این بود که بعد از تمام شدن فیلم فهمیدم کتابی هم در کار بوده.)

و این بود یک پنجشنبه ی عالی!

+ در کنار کتاب منصور ضابطیان، یک چای نعنای کیسه ای هم دادند! باهوک هم که سایت حامی کتاب بود، یک گلدان به همراه خاک و بذر ریحان بهمان داد!

+ دیشب به همه خبر دادم که چند روزی در فضای مجازی نیستم. فضای مجازی برای من یعنی تلگرام و اینستاگرام. خب حقیقتش بعد از این همه مدت استفاده ی طولانی، خیلی سخت بود که 5 روزی نباشم. روز اول را با موفقیت گذراندم و مقاومت کردم. نیاز دارم به یک آرامش فکری.

+ عجب پست طولانی ای! حقیقتش فکر نمی کنم کسی تا آخر بخواند :)))

 

۳

خوشبختی چیست؟

از پنجاه نفر مردم عادی یک سوال می پرسند "آخرین بار کی احساس خوشبختی کردی؟"

این ویدیوی 7 دقیقه ای که با کارگردانی علی مولوی ساخته شده، یک درس بزرگ به انسان می دهد؛ آن هم این است که خوشبختی تعریف دقیقی ندارد.همه اش برمی گردد به نگاه خودت. چند نفر می گویند که اصلا نمی دانند خوشبختی چیست و تا به حال تجربه اش نکرده اند و یک نفرِ دیگر می گوید همین الان که به گربه ی مجروحی کمک کرده، احساس خوشبختی کرده است.

ما آخرین بار کی احساس خوشبختی کرده ایم؟

من همین چند روزِ پیش. وقتی در اردوی مطالعاتی مدرسه، چشمم به برگ های رقصانِ درخت افرای جلوی پنجره افتاد و ناگهان وجودم سرشار از لذتی بی توصیف شد، گمان کردم که خوشبخت ترین دختر جهانم. شما آخرین بار کی خود را خوشبخت دانستید ؟

 

۴

برآورده شدن یک رویا

پست را در کنار گوش دادن به این موسیقی بخوانید.

من عاشق دنیای کلاسیک و این نوع سبک زندگی هستم. حتی بارها به ذهنم خطور کرده که 100 یا 150 سال دیر به دنیا آمده ام. دلم میخواهد پیراهن های بلند بپوشم و موهایم را ببافم. خانه مان وسطِ یک روستا باشد و پدرم مزرعه دار. در صبح های بهاری، کتاب جلد چرمی ام را در دست بگیرم و زیر سایه ی درختی در تپه ای نزدیکِ خانه مان که از آن بالا دشت های سبز روستا پیداست ، بنشینم و با آرامش خاطر کتاب بخوانم. گاها دفترچه ی کوچکم با ورق های کاهی رنگش را که همیشه همراهم است ، باز کنم و داستان هایی از دل آن طبیعت بکر بنویسم. عصر ها که به خانه بیایم مادر کیک آلبالویی درست کرده باشد. پدر از سر زمین به خانه بیاید و  سه تایی کیک به همراه چای در فنجان هایی با نقش گلِ سرخ بخوریم. شب هنگام در زیرِ نورِ شمع برای ذوستِ صمیمی ام که در این فصل با خانواده برای سر زدن به مادربزرگش به شهر سفر کرده اند ،نامه بنویسم. صبحِ اول وقت، کلاه حصیری ام را بر سر بگذارم و سوار دوچرخه ام شوم. به دفتر کوچکِ پست برسم که آقای مسئولش بگوید نامه ای برایم رسیده است.روی پاکت را بخوانم و ببینم از طرف دوستم است...

درست است که اکثر این اتفاقات فقط میتواند در تصور و خیالم رخ دهد ولی تقریبا یک هفته ی پیش قسمتی از این رویایم برآورده شد. به قول سهراب که میگوید "دوستانی دارم بهتر از آب روان" من هم باید بگویم که دوستی دارم از فوق العاده ترین های عالم. با تمام تفاوت های زیادی که داریم ولی او تنها کسی بوده است که تا کنون در برابر کار های عجیب و غریبم طاقت آورده است! با وجود اینکه هر روز در انواع اقسام شبکه های مجازی حرف میزنیم ، چند وقت یک بار هم را مبینیم ، خانه ی مان فقط به اندازه ی یک ایستگاه اتوبوس فاصله دارد ؛ اما بعد از اینکه به او گفتم بیا برای هم نامه بنویسیم و بفرستیم -بعد از خنده و دیوانه خطاب کردنم- با اشتیاق برای براورده کردن یکی از آرزوهایم قبول کرد.

و اینگونه شد در شبی از شب های زمستان نامه ام را نوشتم و در انتظار صبح ماندم. صبحِ برفیِ پنجشنبه ی جادویی تهران. خودمان را به دفتر رساندیم و نامه هایمان را پست کردیم :)

شنبه هم به دستمان رسید. قبول دارم که آنطور که باید کلاسیک و رویایی نشد ولی از هیچی که بهتر است، نه ؟

عکسی که از نامه ام گرفتم را مشاهده میکنید...

۱

تولدم

تولدِ امسالم (در واقع تولدهای امسالم) فوق العاده بودند. فکر میکنم این همه عشق و علاقه از اطرافیانم نشونه ی این باشه که تو روابطم پیشرفت داشته ام. از تولدی که یک هفته زودتر توسط دوستام در مدرسه گرفته شد بگیر تا کافه و رستوران رفتن وسط مسافرت به مناسبت تولدم همراه مامان و بابا و اومدن دوستم به خونمون همراه شیرینی و کادو و بادکنک یک هفته بعد از تولدم...

و کادو و تبریک های عالی از طرف دوست و فامیل :)

مرسی از همشون. از همه ی آدمای بامعرفتِ اطرافم...

تولد آدم ها برام با ارزشن. روزی بوده که اون ها پا به این دنیا گذاشتند و الان کنارمون هستند. تبریک گفتن تولد آدم ها یعنی ابراز خوشحالیِ ما از حضورشون. تشکر از خدا برای وجودشون. برای همین همیشه سعی کردم تولد آدم ها به خاطر بسپارم و بهشون تبریک بگم و بهشون بگم که چقدر خوشبختم که دارمشون...

+ تولدم بیست و سوم شهریور بود.

۰

کمی از این لذت های کوچکِ زندگی

مدرسه رفتن وسط گرمای سوزاننده ی تیرماه وحستناک است.ساعتِ 2 ظهر وقتی تعطیل میشویم، چند دقیقه ای در ایستگاه به انتظار اتوبوس می مانم. اتوبوس میاد؛شلوغ و دم کرده. جایی پیدا میشود و می نشینم. صندلی ها داغ شده اند. با هر سختی ای به مقصد میرسم. هنوز 5 دقیقه ای به خانه مانده. پیاده راه میفتم. کف کتانی ام انگار دارد آتش میگیرد. عرق از سر و رویم میریزد. مانتو و شلوارِ سورمه ای مدرسه به تنم چسبیده است. بالاخره به خانه میرسم.

مامان خانه نیست. سریع لباس هایم را در می آورم و میپرم حمام.با آب سرد دوش میگیرم.تاپ و دامنِ سفیدم را میپوشم. ادکلن مورد علاقه ام را میزنم. موهایم را از دو طرف میبافم. می روم سر وقتِ یخچال که میبینم مامان برایم آب دوغ خیار درست کرده. این بهترین اتفاقِ امروز است. یک کاسه برای خودم میریزم. زیر بادِ کولر دراز میکشم و همزمان با خوردن ، لپ تاپ را روشن میکنم. قسمتِ چهارِ گیم آو ترونز را باز میکنم. دلم میخواهد این لحظه هیچ وقت تمام نشود...

+ کاش بشه همیشه از لحظه های کوچک اما دوستداشتنیِ زندگی لذت برد.

 

۰

یار های دبیرستانیِ من...!

مغزم قفل شده است و کلمات توان خارج شدن ندارند...

چیزی برای نوشتن در چنته ندارم،فقط در بحبوحه ی امتحانات نهایی آمده ام بگویم دلم به سال تحصیلیِ که گذشت عجیب تنگ میشود...! با وجود تمام سختی هایش. به همکلاسی ها و معلم هایم. به تک تک لحظات کنار هم بودنمان. نه کسی از معلم هایم اینجا رفت و آمد دارد و نه حتی همکلاسی هایم؛ میخواهم در خلوتی و تنهایی اینجا فریاد بزنم و بگویم "دوستتان دارم! همه تان را. با تمام اخلاق های خوب و بدتان. مرسی که سال هیجان انگیزی برایم ساختید. بدانید که دخترک عینکی ساکت ته کلاس،شاید حرفی نزند اما همه تان را با عمق وجودش دوست دارد..."

یکم

خرداد

1395

پی_نوشت : هشتگ #دلتنگی ...

پی_نوشت 2 :

 

۲

چرخه ی زمان

 • وقتی صدایم کرد "مامان" یک آن پرت شدم به 12 سالِ پیش.زمانی که مریم،دخترعمویم که چهار سال از من بزرگتر است،"مامان"ـم شده بود و من مثل جوجه ای که همه جا دنبال مادرش به راه می افتد، مریم را دنبال میکردم. مخصوصا که خانه مان در یک ساختمان بود و تنها چند پله با هم فاصله داشتیم؛ در نتیجه یا او همش خانه ی ما بود یا من.به خودم که می آیم شانزده ساله شده ام."مامان" من اکنون دانشجوست و من حالا "مامان"ِ دختر بچه ی دیگری شده ام.زمان می گذرد و تاریخ تکرار میشود...

 • از کیفش شیشه شیر پلاستیکی را در می آورد که داخل پر از پاک کن های فانتزیِ ریز است.با همان لحن کودکانه میگوید "میخوای یکیش رو بهت کادو بدم؟" و من سرخوشانه سرم را به نشانه ی بله، تکان میدهم.یکی را از میانشان جدا میکند و میدهد به من.پاک کنِ انگری بردز قرمز رنگ اندازه ی نخود :)) [اولین کادو اش به من 95/1/5 در سه سال و 9 ماه و 27 روزِگی]

 • چشمانم را میبندم و آینده را تصور میکنم.آینده ای که چندان دور نیست.3-4 سالِ دیگر را میگویم.زمانی که من 19 ساله ام و تو 7 ساله. با ماشین می آیم دنبالت. در راه صدای ضبط را تا آخر زیاد میکنم و بلند بلند با آهنگی که پخش میشود میخوانیم.از رو به روی پارک ملت بستنی متری میخریم و میخوریم.میرویم شهر کتاب مرکزی و از پایینش که مخصوصا کودکان است کتاب میخریم.می آییم خانه ی ما.با هم نقاشی میکنیم و کتابی را که خریده ایم میخوانیم.شب میپری روی تختم و من قلقکت میدهم.بازی مان که تمام شد کنارم دراز میکشی و حرف میزنیم تا خوابمان میگیرد و می خوابیم و به دنیا ثابت میکنیم ما بهترین دخترخاله های دنیاییم...

+ کی میشود بزرگ شوی و این ها را بخوانی ؟

۱

آّبی+بنقش

میای خانه و این پیام را میبینی...آخ که من چقدر از داشتنت خوشبختم قلب بنفشم :)

۰
About me
فاطمه هستم.
اینجا یک وبلاگِ شخصی ست. صندوقچه ای کوچک از خاطراتم، سفرهایم، نوشته هایم و علایقم.
ممنون که همراهم هستید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان