در جستجوی ناکجا آباد

زندگی به روایتِ دخترک شهریوری

اولین عید بی تو...

مادربزرگ پنجشنبه ی یه صبحِ سرد زمستونی رفت.آروم و بی صدا.مثل چند سالِ پیش که بعدازظهر، وقتی من و مامان خواب بودیم از خونمون میرفت. آخرین بار که دیدمش، منو نشناخت.منی که همیشه برایش بهترین نوه بودم.اینو آروم تو گوشم میگفت که مبادا بقیه ی نوه ها بشنون و ناراحت بشن.وقتی که صداش کردم و بهش سلام دادم،نگاهش گنگ بود.انگار که دنبالِ قیافه ای شبیه من تو ذهنش میگشت ولی پیدا نمیکرد.اون موقع یه چیزی درونم شکست و اومد توی گلوم گیر کرد.اونقدر موند سرجاش که صبحِ پنجشنبه رسید و یهو پرید بیرون اما از چشمام.گوله های اشکی که بدون اختیار میومد پایین.از زمانی که ساعت 7  ِصبحی که قرار بود برم برای خرید عید که با زنگ تلفن بیدار شدم و از پشت گوشی صدای عجیبی از بابا رو شنیدم،صدای مردی که شکسته بود؛ همون موقع چشمام پر از اشک شد.

هیچ وقت نرفتم که پتو رو بزنم کنار و ببینمش.نمیخواستم آخرین تصویرم ازش یه صورت زرد رنگِ سرد باشه.میخواستم برای همیشه اونو با لبخند هاش و دستای گرمش یادم بمونه که همینطورم شد.

مطمئنم دلم براش تنگ میشه؛شاید بیشتر از خیلیا،چون همیشه بهش فکر میکنم. اما خوشحالم که بالاخره از این همه درد راحت شد.درسته که دیگه نیست که پشت تلفن باهاش حرف بزنم و بگه دلش برام تنگ شده ولی دیگه هم نمیگه که  دست درد و پا درد امانش رو بریده.

 • مادرجونم، برات عیدی گلِ میخکِ صورتی آوردم که خونه ات رو خوشگل کنه.عیدت مبارک :*

۱
ویار تکلم
۰۶ فروردين ۱۵:۵۴
مادر بزرگ کودکی بود که از بازی روزگار خسته شد و رفت...

پاسخ :

و رفت...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
About me
فاطمه هستم.
اینجا یک وبلاگِ شخصی ست. صندوقچه ای کوچک از خاطراتم، سفرهایم، نوشته هایم و علایقم.
ممنون که همراهم هستید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان