عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آید

زانوهام سست شد. نشستم روی زمین و با چشمای گریون گفتم «می‌شه حرف بزنی؟ می‌شه فقط شنونده نباشی؟ من نیاز دارم بدونم که الان باید چیکار کنم! نیاز دارم بدونم چی درسته.» و خب طبیعی بود که بازم من باشم و در و دیوار خونه و یه سکوت گُنده. اشکام رو پاک کردم و خرده های دلم رو از زمین جمع کردم و گذاشتمشون همون جای مخفیِ همیشگی. همون جایی که قفلش رو فقط پیش اون باز می‌کنم.
فرداش روز عجیبی بود. رفته بودم از مربی سوال بپرسم که کدوم تمرین ها باعث می‌شه فکر آدم از موضوع ناراحت کننده ای که مُدام تو ذهن می‌چرخه منحرف شه. چند تا تمرین بهم یاد داد. لبخند زدم و آماده ی خداحافظی شدم که یکهو انگار که چیزی از اعماق ذهنش یادش اومده باشه گفت «هیچ چیز تو این دنیا اونقدری مهم نیست که به خاطرش غصه بخوری. تنها چیز مهم عشق ورزیدنه. عشق ورزیدن به همه چیز و همه کس. مطمئن باش این عشق روزی بهت برمی‌گرده. حالا شاید متقابلا از سمت کسی که بهش عشق دادی، نیاد اما بالاخره روزی از راه دیگه ای برمی‌گرده.فقط یادت باشه بی توقع عشق بورز.»
این درست همون چیزی بود که نیاز به شنیدنش داشتم. مربیم با من حرف نزده بود. این صدای خودش بود، خودِ خودش. منتها از زبون مربی. از در که اومدم آسمون سرخ بود. اونقدر قشنگ که انگار صحنه ی یه نمایشه. حسش کردم. اون پیرمردِ ریش بلندِ بالای ابر ها رو که بهم چشم دوخته بود و با مهربونی لبخند می‌زد. تو دلم گفتم خیلی دوستت دارم. ببخشید که گاهی یادم می‌ره هستی و دوستم داری.
 

  • فاطمـه
  • شنبه ۲۲ دی ۹۷

من و تنها من!

یادمه بهم گفته بود اگه می‌خوای بهت احترام بذاره، اول خودت به خودت احترام بذار. اگه می‌خوای دوستت داشته باشه، اول خودت خودت رو دوست داشته باش. من بلد نبودم. رفته رفته همه ی علاقه به خودم، وابسته به علاقه ی دیگری بهم شد. اگه اون دوستم داشت، پس دوست‌داشتنی بودم. اگه من رو باارزش می‌دونست، پس آدم باارزشی بودم. و وای به روزی که ذره ای به علاقه اش تردید می‌کردم. انگار که هر روز بخشی از هویتم رو از دست می‌دادم. بخشی از استقلالم رو. کم کم احساس کردم من لیاقتش رو ندارم. حس کردم من از اون پایین ترم. با خودم فکر کردم «اصلا چرا من رو دوست داره؟ مگه من چی دارم؟ هیچی!»
و روزی که رفت، از من چیزی نمونده بود جز موجودی که فکر می‌کنه زشت و نفرت انگیزه. موجودی که نه راه مشخصی تو زندگیش داره، نه می‌دونه کیه، نه می‌دونه کجاست و هیچ وقت هیچکسی عاشقش نمی‌شه.
تا ده روز ماجرا همین بود. هر روز گریه و دلتنگی و مُشت به بالشت های روی تخت و فریاد و احساسِ فریب خوردگی. نگاه به آینه و تنفر از صورت کریه و قد زیادی بلند. تهوع از دانشگاه و راه زندگی. تعریف های بقیه رو قبول نداشتم. آدمی بودم که تازگی قلبش شکسته بود و همه ی حرف های خوب چیزی جز یه مشت دلداری آبکی و دروغین نبود.
یادم نیست درست از چه روزی بود که تصمیم گرفتم تموم کنم این وضعیت رو. یاد روزای اول یوگا و حرف مربیم افتادم. وقتی بهش گفته بودم که آدم بی اعتماد به نفسیم، تنها حرفی که زده بود این بود «می‌خوام که هر وقت حس کردی بی ارزشی، به این فکر کنی که از تو، از این فاطمه ای که جلوی من ایستاده، فقط یه دونه تو جهان وجود داره. هیچ وقت هیچکسی تو تاریخ شبیه تو نبوده و هیچ وقتم شبیهت نخواهد اومد. فاطمه ای با این قیافه، این اخلاق و این افکار.»
و خب با یادآوری اون حرف، اشک هامو از صورتم پاک کردم، کتابی که مربیم خیلی وقت پیش معرفی کرده بود رو شروع کردم، هر روز یوگا کار کردم، شکرگزاری رو جدی گرفتم، کلاس موسیقی ای رو رفتم که مدت ها بود آرزوش رو داشتم، هر روز تایمی رو برای زبان خوندن در نظر گرفتم، با خودم قرار های تنهایی گذاشتم، به ترس هام از تنها کافه و تئاتر رفتن غلبه کردم و مهم تر از همه، هر روز صبح به خودم تو آینه نگاه کردم و گفتم «تو زیبا و قدرتمند و فوق العاده ای»
مدت طولانی ای نیست که این کارا رو می‌کنم اما می‌تونم به جرئت بگم که حالا یه آدم دیگه ام. منی که از چندین ماهِ پیش احساس می‌کردم تو مسیر زندگی گم شده‌ام، الان راهم رو تا حد زیادی می‌شناسم. حالا هر روز انگیزه ام برای زندگی کردن بیشتره چون خودم رو می‌شناسم و خودم رو دوست دارم. چون من تنها ورژن از این فاطمه ام و می‌خوام که بیشترین تلاشم رو بکنم. و راستش رو بخوایین، دلم برای خود چند ماه پیشم، همون دختر غمگینی که خودش رو لایق هیچ چیز خوبی نمی‌دونست، می‌سوزه. من دیگه اون دختر رو نمی‌شناسم اما دلم می‌خواست می‌تونستم کمکش کنم و دستاش رو بگیرم و از اون دریای غمی که توش غوطه ور بود نجاتش بدم. حالا که نمیشه، پس می‌خوام به دختری که تو آینده است قول بدم که یه روزی همونی می‌شم که باید بشم.
+این پُست رو نوشتم که هم یادگاری باشه از حال و احوال این روز هام و هم اینکه شاید به درد کسی بخوره که روزای خوشی رو سپری نمی‌کنه.

  • فاطمـه
  • دوشنبه ۲۶ آذر ۹۷

لحظه های بی نهایت

تا حالا به این فکر کردین لحظاتی تو زندگی وجود دارن که انگار تا ابد ادامه دارن؟ انگار جای دیگه، تو یه دنیای موازیِ دیگه، تو یه بُعد دیگه ای از زمان، همیشه هستن و هیچ وقت تموم نمی‌شن.
دو تا از این لحظات که همچین احساسی بهشون دارم رو می‌گم. اولیش برای ۱۰-۱۱ سالِ پیشه. شبیه صحنه ی تئاتر می‌مونه.

هفت یا هشت سالمه. کاپشن صورتی تنمه و کلاه بافتنی نارنجی. همیشه از اینکه این دو تا رو با هم بپوشم بدم میومد چون حس می‌کردم رنگ هاشون به هم نمی‌خوره، اما مجبورم چون داره برف میاد. عقربه ها ساعت یک نیمه شب رو نشون می‌دن. با مامان و بابا اومدیم تو فضای سبزِ سر کوچه. هیچکس نیست. حتی معتادایی که همیشه اینجا می‌خوابن. آسمون قرمزه و برف می‌باره. تو خیابون حتی یه ماشین هم نیست. انگار تو یه شهر متروکه زندگی می‌کنیم و ما تنها آدماشیم. سردم شده. مامان چادر مشکیش رو دورم میپیچه. بابا گوشیِ سفید تاشو ش رو از جیبش درمیاره. همون گوشی ای که کل عالم و آدم وقتی تو دست بابا می‌بیننش مسخره ش می‌کنن چون می‌گن زنونه ست، اما بابا گوشیش رو دوست داره و وقتی چیزی رو دوست داره، حرف هیچکس براش مهم نیست. صدای شادمهر از گوشی بابا بلند میشه. برف می‌باره. جای پاهامون روی برف ها می‌مونه. «باید تو رو پیدا کنم/شاید هنوزم دیر نیست/تو ساده دل کندی ولی/ تقدیر بی تقصیر نیست». شهر خاموشه. برف می‌باره.شادمهر می‌خونه.برف می‌باره...

حس می‌کنم اون لحظه هیچ وقت تموم نمیشه. همیشه ما سه تا داریم تو شب برفی قدم می‌زنیم و آهنگ تقدیر شادمهر پخش میشه. لحظه ی دیگه ای که می‌خوام بگم مال کمتر از یک سال پیشه. برعکس قبلی، حس غم داره.

دیشب از پسری که دوستش دارم شنیدم سه سال با دختری تو رابطه بوده. هنوز یک سال هم نشده که از هم جدا شدن. هنوز یه وقتایی بهش فکر می‌کنه و دلش می‌گیره. یاد خاطراتشون میفته. تا دیشب خبر نداشتم همچین گذشته ای داشته و اون پُست غمگین اینستاگرامش برای این بوده که دختره رو با دوست پسر جدیدش تو خیابون دیده. حرفامون که تموم شد ساعت ۴ صبح بود. الان ساعت دهه. تمام شب کابوس دیدم و تو خواب غصه خوردم. حس می‌کنم چیزی درونم خالیه. انگار یه سوراخ بزرگ وسط دلم کندن. از اول پاییز تا الانی که اوایل زمستونه هیچ وقت هوا اینقدر گرفته نبوده. صبحه اما انگار شبه. ابر ها یک نفس می‌بارن. امید نعمتی آلبوم جدید داده. «حرمان». یه ترکش رو پلی می‌کنم. «با این تپش جاری تمثیل من است آری/ این بارش رگباری بر شیشه ی دکان ها/ با زمزمه ای غم‌بار تکرار من است انگار/ تنهایی فواره در خالی میدان ها» بارون می‌باره. امید نعمتی میخونه و چیزی درونم می‌شکنه. آسمون می‌باره...بی وقفه...بی نفس...

به مریم گفتم از این لحظات داشتی؟ گفت آره فکر کنم. همه دارن. لحظاتی که بی نهایتن. گفتم عجیبه که یه وقتایی خیلی ناراحتم و یا حتی خیلی خوشحالم اما این لحظات بی نهایت نمی‌شن. به نظرم یه دلیل خاص داره که یه لحظه ای بی نهایت میشه، اینکه ما تو اون لحظه ی خاص با تمام احساسمون اونجاییم. اون لحظه عمیق ترین بخش قلب و روحمون رو لمس کرده. اگه لحظه ی غم انگیزیه، غم تا عمق وجودمون رفته. و اگر لحظه ی شادیه، با تمام وجود شادیم. شادی و غم این لحظات خیلی واقعی ترن و همین تبدیلشون می‌کنه به لحظه ی بی نهایت. لحظاتی که تا ابد هستن و تکرار می‌شن. شبیه وقتی که با کتاب یا فیلم و سریالی همراه بودی و بعد از تموم شدنشون فکر می‌کنی اونا واقعین و یه جایی دارن ادامه پیدا می‌کنن. مثل فرندز یا هری پاتر یا خیلی های دیگه. فقط وقتی درونشون غرق شدی و همراهشون شدی می‌تونی فکر کنی که وجود دارن. بقیه ی کتابا و فیلما وقتی تموم شده‌ن دیگه تموم شده‌ن. لحظات ما هم همینن. فقط یه تعدادیشون انتخاب می‌شن که بی نهایت بمونن...

  • فاطمـه
  • دوشنبه ۵ آذر ۹۷

سلین و من

سلین: آدما تو یه رابطه قرار می‌گیرن، بعدش از هم جدا می‌شن و همه چیز رو فراموش می‌کنن، طوری از کنار هم می‌گذرن انگار دارن مارک خوراکی‌شونو عوض می‌کنن. احساس می‌کنم هیچ وقت نمی‌تونم آدمایی که باهاشون بودم رو فراموش کنم، چون هر آدمی ویژگی خاص خودشو داره و هیچ وقت نمی‌تونی آدمی رو با آدم دیگه ای عوض کنی. هر چیزی که از دست رفته، از دست رفته. هر رابطه ای وقتی تموم می‌شه بهم ضربه می‌زنه. هیچ وقت جای ضربه‌ش خوب نمی‌شه.به خاطر همین خیلی مراقبم درگیر رابطه نشم، چون منو خیلی آزار میده. دلم برای آدمایی که باهاشون بودم تنگ می‌شه. هیچ وقت نمی‌شه آدمی رو جایگزین آدم دیگه ای کرد چون هر آدمی جزئیات مخصوص به خودش رو داره.

Before sunset (2004)

  • فاطمـه
  • سه شنبه ۲۲ آبان ۹۷

نقطه سرخط

شبی که همه چیز تموم شد، مثل داغی لحظات اول در رفتن مچ دست، هیچ احساسی نداشتم. گمون می‌کردم مثل سری های قبله. حتی آخرین خداحافظِ بی جواب مونده ی خودمم، واقعی نیست. همه چیز شبیه یه خوابِ کوتاه و بده.

صبح که بیدار شدم، انگار آفتاب تند تر از همیشه می‌تابید. نون بربری صبحونه، مونده تر از روزای قبل بود. پنیر بو می‌داد. گردو ها تلخ بودند. یادم افتاده بود هزار ساله نوتلا نخوردم. جلوی آیینه به خودم نگاه کردم. قدم بیش از اندازه دراز بود. جوش های صورتم خیلی به چشم میومدند. وای از دندونام! همیشه زشت بودند و اون روز زشت تر. ناظم مدرسه ی پسرونه ی خیابون بغلی، بیشتر از هر روز دیگه ای پشت بلندگو داد می‌زد. صدای پارس سگ همسایه امروز بلند تر بود و نور آفتابی که از پنجره ها به داخل خونه می‌تابید چشمم رو می‌زد. 

چند ساعت که گذشت، حس کردم چیزی درونم خالیه. انگار وقتی خواب بودم، کسی دست انداخته و یکی از اعضای بدنم رو کنده و برده. قلبم، کلیه ام، معده ام همه سر جاشون بودند اما باز چیزی نبود. یه جای خالی بزرگ رو حس می‌کردم.

رفتم حموم. تمام «حالت چطوره» ها رو با «خوبم» جواب دادم. گریه نمی‌کردم. فقط خالی بودم. خالیِ خالی.

فردا صبحش آسمون همرنگ روزای قبل بود. دنیا دلش برام نمی‌سوخت. صندلی جلوی تاکسی گیرم نیومد. تمام راه تو قطار ایستاده بودم. استاد اسمم رو از لیست پرسش ها خط نزد. صف سلف دانشگاه شلوغ بود. همکلاسی ها مثل هر روز سلام و احوال پرسی می‌کردند. منم مثل قبل بودم. گفتم این قضیه دردناک نیست. باهاش کنار میام. پس کنار بچه ها خندیدم، غیبت کردم، حرف زدم. کنارشون هیچ غمی تو ذهنم نمیومد. دنیا مثل همیشه بود. 

بعد دانشگاه کلاس یوگا داشتم. تو مترو نشستم کف زمین و با صدای موسیقی اولافور آرنالدز تو گوشم ادامه ی کتاب «شفای زندگی» رو خوندم. ساعت ۴ رسیدم. هنوز یک ساعت و نیم وقت داشتم. مثل همیشه رفتم کافه ی سر راهم و باز مثل همیشه چایی و چیزکیک سفارش دادم. می‌خواستم جای همیشگی رو کاناپه های طبقه ی پایین بشینم اما پر بود. ناچار رفتم بالا. بعد از پله ها مستقیم چشمم افتاد به همون میز و صندلی ای که اولین بار نشسته بودیم. فقط همونجا خالی بود. نشستم رو صندلی ای که پنج دی ماه سال قبل اونجا نشسته بود. من رو به روش بودم. اولین بار بود می‌دیدمش. میز کوچیک بود و تمام مدت استرس داشتم پاهام به پاهاش بخوره. اون روز هم همین چیزکیک و چایی جلوم بود. همون لحظه بود که بالاخره همه چیز فروریخت و اشک هام گوله گوله از چشمام پایین اومدند. جلوی همه ی آدم های قهوه به دستِ لبخند بر لب، تو صندلی خودم مچاله شدم و گریه کردم. به یاد روزهای خوبمون. به یاد لبخند هاش. صداش. به یاد حس دست کشیدن روی ریش هاش. بوی سیگارش که با بوی تمام سیگار های جهان فرق داشت. و بعد حس عجیب تری سراغم اومد. با خودم گفتم یعنی دل اونم تنگ می‌شه؟ جفتمون به این نتیجه رسیده بودیم نباید ادامه بدیم. اون خیلی سرد برخورد کرده بود و من حالا داشتم تو ذهنم بهش فکر می‌کردم، همه چیز براش تموم شده بود؟ یه امیدواری مزخرفی تو وجودم پرسه می‌زد. امیدواری برای شکل گرفتن یه رابطه ی دوباره. همونی که عقلم یه «نه» ی محکم بهش میگفت و دلم خلافش رو می‌خواست. خودمو سرکوب کردم. اشکام رو از صورتم پاک کردم. راه افتادم سمت کلاس.

سر کلاس مربی مثل همیشه حال تک تکمونو پرسید. بهش گفتم خوبم ولی عادت ماهانه ام چند روزیه عقب افتاده و بدنم بهم ریخته. گفت امروز روی لگن تمرکز می‌کنیم که انرژیت راه بیفته. دیگه چیزی نگفتم. نگفتم قبل از کلاس برای اولین بار بین یه عالمه آدم اشک ریختم. براش از افکارم نگفتم. از حالِ دلم. 

وسط تمرین بودیم. روی زمین دراز کشیده بودیم و تمرین گردش ران پا رو انجام می‌دادیم. چشمام باز بود و به سقف نگاه می‌کردم. مربی اومد بالا سرم. پیشونیم رو ماساژ داد و آروم گفت اینقدر فکر نکن. فکرا رو بریز دور و رها باش. 

حالا، ده روز گذشته. تو این ده روز یه وقتایی شاد بودم و امیدوار به آینده و یه وقتایی غمگین ترین و ناامید ترین آدم دنیا. به خودم اجازه دادم که غمگین باشم. برای نبودِ کسی که یک سال ذهن و زندگیم رو درگیر خودش کرده بود، سوگواری کنم. می‌دونم که غم های بزرگتری وجود داره اما هر غصه ای به اندازه ی خودش ارزش سوگواری کردن داره. پس اگه قطره اشکی در چشمام جمع شد، بهش اجازه ی پایین اومدن می‌دم. اگه دلم هواش رو کرد، بهش فکر می‌کنم. چون می‌دونم زمان حلال همه ی درد هاست و می‌ذارم که آروم آروم کمرنگ و کمرنگ تر شه و می‌دونم که میشه. می‌دونم که این روز ها بالاخره بخشی از خاطرات گذشته میشه. فقط باید زمان داد. «این نیز بگذرد...»

  • فاطمـه
  • پنجشنبه ۱۷ آبان ۹۷

شکرگزاری

چند وقت پیش حالم خوب نبود و در به در دنبال مشاور درست و حسابی می‌گشتم. از مربی یوگام کمک خواستم و بهش گفتم که اگه دکتر خوبی رو می‌شناسه بهم معرفی کنه. با همون لحن صبورانه و مهربونش گفت فاطمه جان، بهترین روانشناس برای هر کسی، خودشه. هیچکس تو رو بهتر از خودت نمی‌شناسه. چند تا کتاب معرفی کرد و در کنارش یه کاری رو بهم گفت که تا الان انجامش ندادم. اما از امشب قصد دارم انجام بدم.
خیلی ساده‌س. شب ها قبل از خواب، شروع می‌کنی به شکرگزاری کردن. شکرگزاری بابت تک تک چیز های خوبِ زندگیت. ساده ترین و کوچیک ترین و حتی بدیهی ترین چیز ها. شاید اولش کار مسخره و بی‌خودی به نظر بیاد اما مربی‌مون می‌گفت این کار باعث می‌شه چند وقت بعد به خودت بیای و ببینی چقدر دیدت به همه چی مثبت شده. کم کم تو روز دنبال چیزای مثبت می‌گردی که شب ها به خاطرشون از خدا تشکر کنی. امشب اولین شبیه که می‌خوام شکرگزاری کنم. از اونجایی که من خدای نصفه ول کردن کار ها هستم، می‌خوام از قانونِ ۲۱ روز استفاده کنم. می‌گن اگه کاری رو ۲۱ روز پشت سر هم انجام بدین ناخوداگاه براتون تبدیل به یه عادت می‌شه. چی بهتر از این که شکرگزاری کردن تبدیل به عادت شه؟
و این پُست رو اینجا می‌ذارم که این اولین شب رو با هم شکرگزاری کرده باشیم. شما اگه خواستین باهام همراه بشین.
خدایا، ازت ممنونم به خاطر پدر و مادرم، به خاطر بدن سالمم، قد بلندم، دست های پرتوانم، ابرو های کمونی ام، بینی کوچیکم، انگشت های کشیده ام، اندام خوبم، موهای ظریف و نرمم، قلب و چشم و گوش سالمم.
خدایا مچکرم بابت سقفی که بالای سرمه. بابت سرمایه ای که داریم، بابت اینکه هر روز بدون نگرانی مالی سر روی بالشت میذاریم. ممنونم به خاطر آدم های خوبی که کنارمن، دخترعموی بزرگم، دوست صمیمیم، دوست های دانشگاهم.
خدای قشنگم، مرسی بابت آرامشم. مرسی برای اینکه می‌تونم کتاب بخونم، فیلم ببینم، معاشرت کنم. مرسی برای امنیتی که دارم. مرسی برای تمام حال های خوبی که تجربه کردم و خواهم کرد. مرسی برای اتفاق های جدیدی که در پیش دارم. ممنونم به خاطر امید هایی که تو زندگیم دارم. ممنونم برای انرژی های مثبتی که از آدم های دور و نزدیک زندگیم دریافت می‌کنم. ممنونم برای وجود مغزی که باهاش فکر می‌کنم. ممنونم که ریه های سالمی برای نفس کشیدن دارم و ممنونم برای وجدانی که دارم، برای وجود احساساتم. ممنون از اینکه می‌تونم بنویسم، درس بخونم، دانشگاه برم. ممنون برای اینکه در بهترین دانشگاهِ رشته ام درس می‌خونم، پیش خانواده ام و تو شهر خودم. و ممنون از اینکه من رو با یوگا آشنا کردی :)
+این رو ساعت ۱ نیمه شب نوشتم ولی الان پُستش کردم.

  • فاطمـه
  • چهارشنبه ۲ آبان ۹۷

غصه ها

از اتاق اومدم بیرون دیدم مامان بیدار نشسته داره آمیرزا بازی می‌کنه. گفتم چرا بیداری؟ گفت خوابم نمی‌بره. رفتم پیشش دراز کشیدم. چند ساعت پیش حموم رفته بودم، موهام نم داشت و بوی شامپو می‌داد. در بالکن باز بود و هوای خنک پاییزی، سرما می‌انداخت به جونم. مثل بچه گربه ها خودم رو جمع کردم و چسبیدم به مامان. احتمالا دوباره تو باغچه ی حیاط جیرجیرک اومده بود که صداش اینقدر بلند و واضح تا پذیرایی میومد. نشستم همراه مامان به حدس زدن کلمات. یه جاهایی خنده‌مون می‌گرفت، خودمونو کنترل می‌کردیم که صدای خنده هامون بابا رو که تو اتاق خوابیده بود، بیدار نکنه. رفتم به ۶-۷ سالِ پیش. اون وقتی که عید ها با دایی ها و خاله ها می‌رفتیم شمال، ویلای دایی تقی. شب ها موقع خواب، وقتی بالاخره از خندیدن و حرف زدن خسته می‌شدیم، هر کدوم از بچه ها می‌رفتن پیش ماماناشون بخوابن. منم میومدم کنار مامان. هوا سرد بود. می‌رفتیم زیر پتو و آروم حرف می‌زدیم جوری که بقیه اذیت نشن. بعد به فردا فکر می‌کردم. به اینکه صبح زودتر بیدار شم و تمرین های ریاضی ای که خانوم حسینی واسه ی عید داده رو بنویسم که بعدش بتونم با خیال راحت با بچه ها وسطی بازی کنم. به مامان با قیافه ی نگران می‌گفتم«کتاب علومم رو تهران جا گذاشتم. کاش وقتی برگشتیم وقت کنم بخونمش.» مامان می‌گفت اینقدر فکر نکن. بگیر بخواب.
برمی‌گردم به همین زمان. مامان چند تا حدس خوب زده و این مرحله رو هم تموم کرده. میگه دیگه کم کم بریم سر جامون بخوابیم. تو دلم می‌گم کاش غصه ها و نگرانی ها همراه خودمون بزرگ نمی‌شدن مامان...

  • فاطمـه
  • سه شنبه ۲۴ مهر ۹۷

Before sunset 2004

  • فاطمـه
  • دوشنبه ۲۳ مهر ۹۷

کتاب دزد

باید از کتاب دزد بگم براتون. اسمش رو تا به حال نشنیده بودم. نه فیلمش و نه کتابش. حتی تو گودریدز هم بهش برنخورده بودم. یه روز پُستچی اومد دم درمون و «کتاب دزد» رو گذاشت تو دستام. مهر جیره ی کتاب خورده بود پشتش. اگه نمیدونید جیره ی کتاب چیه، اینجا کلیک کنید. از اونجایی که فکر می کردم کتاب معروفی نیست، مدت ها تو کتابخونه ام خاک خورد. تا اینکه یه روز اتفاقی برش داشتم و نوشته های پشتش رو خوندم و دیدم درمورد جنگ جهانی دومه،موضوع مورد علاقه ام! علاقه مند شدم و شروع کردم به خوندن. آروم آروم خوندمش. از اون دست کتابایی نبود که بتونی یسره بشینی پاش. پر از خاطرات جزئی بود. یه سه شنبه ای بود که دیگه رسیدم به اواخر کتاب. اون روز خیلی بی حوصله بودم، اونقدری که حتی کلاس زبان هم نرفتم. بدون اشتیاق کتاب رو برداشتم و خوندم و یه جا به خودم اومدم و دیدم دیگه اشک هام اجازه نمیدن کلمات رو ببینم. یادم نیست آخرین کتابی که اینجوری اشکم رو دراورده بود، چی بود، کدوم کتابی کاری کرده بود که برای چند دقیقه بذارمش کنار و فقط اشک بریزم. این اشک ریختنه باعث شد بی حوصلگیم رو هم فراموش کنم. بعدش سبک تر شده بودم. خیلی سبک تر.

حالا از خلاصه ی کتاب براتون بگم. اول از همه راوی کتاب مرگه و از همون صفحه ی اول خودش براتون اسپویل میکنه که همه قراره بمیرن. ماجرا تو آلمان و زمان هیتلر و نازی ها میگذره و بعد هم جنگ جهانی دوم. شخصیت اصلی داستان، دختر بچه ایه به اسم لیزل که مادر و پدرش رو به خاطر کمونیست بودن از دست داده و حالا سرپرستیش رو به زن و شوهر آلمانی و مسیحی ای دادن که از طبقه ی متوسط رو به پایین جامعه به حساب میان و بعد هم ماجراهایی که براشون پیش میاد. لیزل عاشق واژه و کلمه و داستانه و همین علاقه اونو کتاب دزد میکنه و یه روز همین ها زندگیش رو تغییر میدن.

چند تا نکته برای من خیلی جالب بود. اول اینکه اکثر فیلم ها و کتاب هایی که درباره ی جنگ جهانی دومه، ماجراهایی از یهودی ها رو روایت میکنه و سختی شون و ظلمی که بهشون شده اما این کتاب درباره ی چند تا خانواده ی مسیحی آلمانیه. یعنی کسانی که هیتلر ازشون حمایت می کرده و رهبرشون بوده و تا حالا با داستانی درمورد این خانواده ها مواجه نشده بودم. دوم اینکه خیلی قضاوت سیاسی نکرده بود. اینکه بگه متفقین خوبن و آلمان ها بد و این جور چیزا. سوم و جالب تر شباهت زندگی مردم جنگ زده ی آلمان با مردم خودِ ما تو زمان هشت سال جنگمون بود. هیچ وقت تا به حال اینقدر شبیه به هم ندیده بودمشون.

دیشب فیلمش رو هم دیدم. خب راستش قطعا پیشنهاد من کتابشه. فیلم کاملا به کتاب وفادار بود ولی به نظرم میشد خیلی بهتر از این ها از آب دراد.کلا همیشه کتاب یک سر و گردن از فیلم بالاتره. اما اینم بگم که موسیقی فیلم کارِ جان ویلیامزه. آدم کیف میکنه از شنیدنش :)

یه جایی از کتاب هست که لیزل داره درمورد پدرش (در واقع پدر خوانده ش) حرف میزنه. اونقدر قسمت خاصی نیست که تو بریده های کتاب بذارمش اما باعث میشه با خوندنش بغضم بگیره. شاید به خاطر اینه که رابطه ی خوب لیزل با پدرش، خیلی شباهت داره به رابطه ی من و پدرم. و همینطور علاقه ی لیزل به پدرش.

پدر امشب با من نشست. آکاردئونش را پایین آورد و نزدیک جایی که ماکس عادت داشت بنشیند، نشست. غالبا وقتی می‌نوازد به صورت و انگشت هایش نگاه می‌کنم. آکاردئون نفس می‌کشد. روی گونه های بابا خط افتاده است. به نظر می‌رسد بر روی صورتش کشیده شده باشند، به دلیلی، هر بار که آن را می‌بینم، دلم می‌خواهد گریه کنم. گریه ام نه به خاطر غم است نه غرور. من فقط شکل حرکت و تغییر آن خط ها را دوست دارم. گاهی فکر می‌کنم پدرم یک آکاردئون است. وقتی به من نگاه می‌کند و لبخند می‌زند و نفس می‌کشد، صدای نت ها را می‌شنوم.

  • فاطمـه
  • دوشنبه ۵ شهریور ۹۷

درمان عربی عشق

فکر می‌کردم عشق تو چیزی نیست
مگر سرخی لکه ای خرد بر پوست
که می‌شود با آب شست؛
لکه ای شاید از تغییر فصل،
از دگرگونی هوا،
حساسیت، آفتاب سوختگی،
که دیری نمی‌پاید بر صورتم...

فکر می‌کردم عشق تو رودخانه ای است
برای نوازش دشت ها، سیراب کردن مزرعه‌ها،
اما زمانی که در سرزمین درون من جاری شد،
دهکده ها را غرق کرد،
سیلابی شد،
سرزمین مرا فراگرفت،
دیوار های خانه ام را فروریخت،
و مرا حیران در برهوت ناکجا آباد رها کرد.

پنداشتم عشق تو
چون ابری بر من بگذرد،
لنگرگاهت پنداشتم،
و پناهت،
و اینکه عشق ما نیز
چون عشق های دیگر
روزی به فرجامی برسد،
و تو چون نوشته ی روی آیینه ناپدید شوی،
و برف زمان
بر ریشه های نهالی ببارد که با هم کاشته بودیم.

شور و اشتیاقم را برای چشمان تو عادی یافتم
واژه های دلدادگی‌ام را عادی پنداشتم،
اما اینک می‌بینم چه خطایی بود آن همه
عشق تو نه لکه ای بود سرخ بر پوستم
که با آبی زایل شود،
نه زخمی که با گیاه مرهمی درمان شود،
و نه سرمایی که با باد شمال بیاید.
عشق تو هجوم شمشیری بود بر تنِ من،
سپاهی تازنده،
نخستین گام بر جاده ی دیوانگی.

•|در بندر آبی چشمانت~نزار قبانی|•

  • فاطمـه
  • پنجشنبه ۱ شهریور ۹۷
فاطمه هستم.
اینجا یک وبلاگِ شخصی ست. صندوقچه ای کوچک از خاطراتم، سفرهایم، نوشته هایم و علایقم.
ممنون که همراهم هستید.