نماینده آرزوهای بر باد رفته

از همان بچگی حساب و کتاب حالی‌اش بود. نمی‌گذاشت مادرش به بهانه اینکه «بگذار برایت نگه‌دار دارم» عیدی‌هایش را از چنگش درآورد. همه به این عادت‌هایش می‌خندیدند. آخر کدام بچه‌ای اینقدر خوب پول می‌شمارد؟
شاید همه چیز از همین رابطه خوبش با اعداد شروع شد. ماجرا به آنجا رسید که رو به رویم نشست و تعریف کرد که آن‌ها، همان‌هایی که خیلی وقت است دیگر خودی نیستند، چطور قیمت ماشین را بالا می‌برند و بعد کمی پایین می‌آورندش تا مردم هورایی بکشند که ارزان شده است و صف بلند بالایی از خریداران درست شود. به اینجا که می‌رسد به قد و قامتش نگاه می‌کنم. کوچک‌تر از آن به نظر می‌رسد که یازده ساله باشد اما حرف‌هایش شبیه یازده‌ سالگی‌های خودمان نیست.
مامان از آن طرف صدایش را می‌شنود و آهی می‌کشد و می‌گوید «دعا کن همه چیز درست شه.»
شبیه آدم بزرگ‌ها پوزخند تلخی می‌زند و می‌گوید «آخه کی تا حالا دعاهامون اثر کرده که این بار بکنه؟»
این بار به صورتش نگاه می‌کنم. به ابروان گره خورده‌اش. به پرزهایی که منتظرند روزی بلند و زبر شوند. به صورت کشیده و پوست گندمی‌اش. یادم می‌افتد بچه‌تر که بود، با بچه‌های دیگر فامیل حدس می‌زدیم وقتی بزرگ شود شبیه ساعد سهیلی شود. از روی علایقش می‌گفتم روزی خلبان یا آتش‌نشان می‌شود. بعدتر هم که خودش گفته بود می‌خواهم تاجر شوم. آن زمان حتی نمی‌دانستیم این کلمه را از کجا یاد گرفته است.
باز به حالت گرفته صورتش نگاه می‌کنم. به صورتی که متعلق به روزهای آخر یازده‌سالگی است. یازده سالگی‌ای متفاوت‌تر از همه یازده‌سالگی‌ها. بعد فکر می‌کنم که کداممان نسل سوخته‌تری هستیم؟ کدام نسل پیروز این میدان است؟ نماینده آرزوهای بر باد رفته چه کسی است؟

+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۹ ساعت ۱۲:۲۶ توسط فاطمـه | نظرات

نود و هشت

صد و پنجاه و چهارمین مطلب.

چند ساعت به تحویلِ سال جدید مانده است. در خانه‌ای با یک چراغ روشن در آشپزخانه‌اش، نشسته‌ام. سکوت خانه آنچنان کرکننده است که اندکی بعد اجازه می‌دهم نوای آهنگِ Serenede شوبرت فضا را پر کند. لیوانِ قهوه‌ی تا نیمه خورده شده‌ام روی میز است و کتاب جنگ چهره‌ی زنانه ندارد در دستانم. احساس می‌کنم بازیگر نقش اول یک فیلمم. من روی صندلی نشسته‌ام و با صدای ویولنِ آهنگ شوبرت، هواپیماهای جنگی از بالای ساختمان رد می‌شوند و موشک‌ها سقف را خراب می‌کنند و من همچنان کتابِ به دست در میانِ آوار نشسته‌ام.

روی بعضی جملات کتاب چند ثانیه‌ای مکث می‌کنم. بیشتر از همه هم روی آن‌هایی که کلمه "مادر" دارند. مکث می‌کنم تا بتوانم این حجم از اندوه را هضم کنم. گاهی بار این غم را به اشک‌هایم می‌سپارم که سرازیر شوند. مامان ظهری سرزشگرانه گفته بود که دم عیدی این چه انتخاب کتابی‌ست دیگر و من گفته بودم این بهترین کتاب برای بدرقه‌ی نود و هشتِ کذایی‌ست.

قهوه را خورده‌ام که تا چند ساعت دیگر بیدار نگهم دارد. می‌خواهم بعد از تحویل سال، تا جان در بدن دارم بخوابم. تحویل سال چند سال پیش را این طور گذراندم. روز کنکور را هم همینطور. آن سال را نمی‌دانم چطور بود اما نتیجه‌ی کنکور خوب بود. شاید خوابِ امسال هم معجزه‌ای کند و سال جدید خوبی در پیش باشد.

راستش را بخواهید هیچ چیز امسال شبیه عید نیست. خانه تکانی هنوز پابرجاست و بعد از هزاران سال، تحویل سال را در خانه خودمانیم. چند سال پیش هم برای اولین بار تحویل سال، سفر بودیم. با هزار ضرب و زور مادر را هفت صبحی بیدار کردیم که برایمان دعای خیری کند و بوسه‌ای حواله‌ی گونه‌هایمان. امسال اما دیگر خبری از آن شور و شوق نیست. آن‌قدر هم در خانه مانده‌ایم که از جوانه زدن درخت‌ها هم بی‌خبریم. وسطِ این همه بوی نیامده‌ی عید، تنها کارت تبریک سال نوی شماره جدید مجله رنگ بهار داشت. بالاخره یک چیز پیدا شد که بگذارمش روی میزم و به فصل جدید و عطرِ شکوفه‌ها فکر کنم.

این پُست هم مانند همه‌ی پُست‌های دم سال تحویلی‌ام چیزی نبود جز روایتی مستند از آنچه در لحظات آخر سال بر من گذشت. این سال هیچ نیازی به جمع بندیِ خاصی ندارد. همان قرص‌های رنگارنگی که دکتر تجویز کرده است به تنهایی پر از حرفند.

با همه حرف‌هایی که می‌گویند، من هنوز امیدم به آغازها را از دست نداده‌ام. نمی‌دانم چند سال تحویل و تولد دیگر باید بگذرد که من هم به جرگه‌ی ناامیدان بپیوندم اما اکنون همچنان به مبدأها امیدوارم. امیدوارم که بالاخره روزی "حول حالنا الی أحسن الحال" گفتن‌هایمان اثرش را بگذارد.

.

بهارتان مبارک!

.

اگر خواستید برایم پیام ناشناس بفرستید دم عیدی :)

+ نوشته شده در جمعه ۱ فروردين ۱۳۹۹ ساعت ۰۳:۵۶ توسط فاطمـه | نظرات

زندگی در قالب معلم اخلاق

چشم که باز می‌کنم، منظره همان منظره‌ی پنج روز پیش است. هوا روشن شده‌ است و زنگ ساعت موبایلم به صدا در آمده است. خاموشش می‌کنم و هشدار می‌دهد که ده دقیقه‌ی دیگر باز هم سر و کله‌اش پیدا خواهد شد. ساعت را فرمالیته کوک کرده‌ام. نه کلاسی در کار است که دیر شود نه سرکاری که نگران غرولندهای رئیسم باشم. آن‌قدر درهم و برهم خواب می‌بینم که ده دقیقه نشده بیدار می‌شوم. اوقاتم تلخ شده است؛ انگار وقتی عجله نداری، آن خواب‌های دقیقه نودی صبح‌ها هم دیگر به دلت نمی‌چسبد. طبق معمول همین چند روز گذشته، کتری را پر از آب می‌کنم و روی گاز می‌گذارم. نگاهم به باریکه‌ی نور آفتاب می‌افتد که خودش را تا روی گل‌های سرخ قوری قدیمی‌مان کش داده است. مامان همچنان خواب است و خانه را سکوتی کسل کننده فرا گرفته است. تا آب کتری جوش بیاید، گوشی موبایل را برمی‌دارم. اعداد پیام‌های خوانده نشده‌ی کانال‌های خبری از دیروز چند برابر شده است. اشتیاقی به باز کردنشان ندارم، همان خبرهای بدِ همیشگی، به علاوه هشدارهای یکی در میانِ شستشوی دستِ این روزها. اینستاگرام را هم حوصله سررفته‌های این روزها قرق کرده‌اند؛ کوئسشن می‌گذارند که حالا روزهای دیگر را چطور بگذرانیم؟ و بعد هم جواب‌های کم و بیش مسخره آدم‌های حوصله سررفته‌ی دیگر. توییتر هم با معدن انسان‌های سرخورده اجتماع، مبارزهای گوشی به دستِ زیر پتو، راضیم نمی‌کند. فکر می‌کنم که یکم یوگا کنم ولی دست و پای وارفته‌ام نای کشیده شدن ندارند. کتاب‌های روی میز هم آن جلز و ولز همیشگی را برای خواندنشان در دلم راه نمی‌اندازند. نت‌های تمرین نشده‌ی پیانو هم چهره متوقع استاد را نشان می‌دهند که می‌گوید نتیجه چند هفته بیکاری همین بود؟ سر و صداهای ذهنم بالا می‌گیرد؛ والد پر توقع درونم می‌گوید این همه وقت خالی داری و در عین حال هیچ کاری نمی‌کنی. دلم می‌خواهد فریاد بزنم که حوصله هیچ چیز را ندارم. که دلم برای روند عادی زندگی‌ام تنگ شده است و فکر می‌کنم اگر چند روز دیگر را به همین منوال بگذرانم می‌میرم.
ترس به جانم می‌افتد که نکند تا وقتی ماجرای این ویروس تمام شود آن پسر کافه‌ای مترو رفته باشد و کسی نباشد که روی کاپوچینوام طرح قلب بزند و بداند که شیرینی‌اش دقیقا باید چقدر باشد. بعد یاد استوری چند روز پیش یک نفر می‌افتم که گفته بود بعد از تمام شدن ماجرای ویروس، اولین کاری که می‌کنید چیست؟ و من نوشته بودم مترو سواری. لابد خیلی‌ها پیش خودشان می‌خندند و مسخره می‌کنند اما من دلم برای آن خطوط قرمز و زرد و آبی مترو تنگ شده است. یک هفته پیش بود که آخرین بار سوارش شدم و حالا انگار هفته‌ها از آن موقع گذشته است. دلم می‌خواهد روی فاصله بین دو واگن بنشینم، پادکستم را گوش دهم و به آدم‌ها، فروشنده‌ها نگاه کنم و نفس عمیقی بکشم که همه چیز عادی‌ است. عادی بودن، چیزی که این روزها نایاب شده است.
جایی نوشته بودم از فیلم‌ها و کتاب‌هایی که در جایگاه معلم اخلاق قرار می‌گیرند و درسشان را به صورتت می‌کوبند بدم می‌آید، چون غیرواقعی‌اند و ارتباط گرفتن با آن‌ها سخت است. اما حالا فهمیده‌ام که زندگی هم می‌تواند تمام قد به عنوان معلم اخلاق درست پیش رویت ظاهر شود. درسش را روی تخته سیاهش بنویسد و مدام برایت تکرارش کند. راست است که فیلم‌ها را از روی زندگی واقعی می‌سازند وگرنه چه کسی فکرش را می‌کرد که روزی بیاید که هر روز صبحش را با جمله‌ی «قدر روند عادی زندگی‌ام را ندانستم» آغاز شود و دلت برای خواب‌های دقیقه نودی پنج صبح‌ها و دید زدن طلوع آفتاب از شیشه تاکسی تنگ شود؟

+ به یادگار از روزهای خود قرنطینگی.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۲۰:۵۹ توسط فاطمـه | نظرات

قصه‌گوی ساکن طبقه دوم

حوالی سال ۸۱ بود که بالاخره از زیرزمین خانه مادرجون اسباب کشی کردیم و صاحب‌ خانه‌ی دراز و کوچکِ یک ساختمان سه طبقه شدیم. کوچک‌تر از آن بودم که دلم اتاق شخصی بخواهد و مامان هم شب‌ها رخت‌خوابم را در پذیرایی پهن می‌کرد و من را با ترس‌ها و کابوس‌هایم تنها می‌گذاشت. ساعت‌های طولانی زل می‌زدم به راهروی باریک و تاریک آشپزخانه و از ترسِ بیرون آمدن جن و هیولا چشم بر هم نمی‌گذاشتم. یک وقت‌هایی بهانه می‌کردم و از چند ساعت قبلش می‌گفتم خوابم نمی‌آید که بابا کنارم دراز بکشد و کمرم را ماساژ دهند که تا قبل از خاموشی خانه خوابم برده باشد. آن ساختمان با درهای بزرگ سفیدش برایم پر از کابوس است. هنوز هم یک وقت‌هایی خواب می‌بینم که دزدی دنبالم می‌کند و وقتی از بالا پشت‌بام به در خانه‌مان می‌رسم هیچکس در را باز نمی‌کند و راه فرارم بسته می‌شود.
اما همان ساختمان پر از جن‌های خیالی، یک معصوم خانم ساکن طبقه دوم داشت که به همه ماجراهای وحشتناک آنجا می‌ارزید. قامت و رویش هیچ شباهتی به فرشته‌های نجات نداشت، لاغر و تکیده و عینکی بود. آن وقت‌هایی که مامان چادر به سر دستم را می‌گرفت و مهمان خانه بی مبل سنتی‌شان می‌شدیم، تمام مدت منتظر می‌ماندم که میوه پوست بگیرد و از آدم‌های اطرافش تعریف کند. از دختر تازه ازدواج کرده‌اش که قم زندگی می‌کند تا ماجرای کربلا رفتن زن همسایه بغلی. مهم نبود که محتوای حرف‌هایش چیست یا اصلا من همسایه ساختمان بغلی را می‌شناسم یا نه. همه جذابیت حرف‌هایش در نوع روایت کردنش بود. جوری که به سختی می‌توان توصیفش کرد. انگار که یک سری آدم‌ها از اول قصه‌گو زاده شده باشند، شخصیت‌ها را برایت خلق می‌کنند جوری که مشتاق شنیدن سرنوشتشان می‌شوی. آنقدر خوب که انگار داستانش جایزه پولیتزر برده است.
به حساب ما آن آپارتمان بیست و خرده‌ای سال دارد. هنوز با همان ترسناکی‌ همیشگی‌اش در وسط کوچه کودکی‌هام قد علم کرده است. چند روز پیش که عمو خبر فوت معصوم خانم را به گوشمان رساند، فکر می‌کردم که آن خانه حالا خیلی ترسناک‌تر از قبل شده‌است اما راستش را بخواهید وقتی دیداری دوباره تازه کردم، فهمیدم که قصه‌گویی‌های معصوم خانم بخشی از جان آن خانه شده‌اند. حقیقت این است که قصه‌ها جاودانه‌اند، حتی اگر گوینده‌شان دیگر آن‌جا نباشد. قصه‌ها یاد قصه‌گویشان را تا ابد نه فقط در چند پاره آجر که در قلب آدم‌ها حتی دخترکی ۶-۷ ساله که سال‌هاست او را ندیده است، زنده نگه می‌دارد.

+ نوشته شده در جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۲۲:۳۷ توسط فاطمـه | نظرات

پاره‌ای از توضیحات

عنوان صریح و روشن است. این پُست را برای پاره‌ای از توضیحات درباره پُست‌های اخیر گذاشته‌ام. از زمان ساختن این وبلاگ، درباره همه چیز مهم زندگی‌ام حرف زده‌ام. حتی چیزهایی خیلی شخصی که شاید بعدها از به اشتراک گذاشتنشان پشیمان شوم. از روزهای دبیرستان گفته‌ام، از کنکور و بدبختی‌هایش، از بی‌هویتی ناشی از بی‌علایقگی به همه رشته‌های دانشگاهی، از ترم‌های اول دانشگاه، از خوبی‌های روزنامه‌نگاری، از غرغرهایم درمورد دانشگاه و دانشجویانش، از ماجرای اولین عاشق شدنم تا مراحل تمام شدنش، از سختی‌های کنار آمدن با تنهایی، از سرکار رفتنم و بعدتر استعفایم و خیلی چیزهای دیگر. بارها لحن عوض کرده‌ام و موضوعات حرف‌هایم تغییر کرده است. همیشه گفته‌ام که این وبلاگ نشان بزرگ شدنم است. نشان تغییر کردنم و آدم دیگری شدنم. حالا هم همین است. تصمیم گرفتم تمرین کنم همان پُست‌های همیشه را با لحن جدی‌تری بنویسم. اگر از پسش بربیایم، کمتر شخصی‌اش کنم. و این تصمیم‌ها نیز همه از درونم می‌آید.
استارت ماجرا از کمی قبل‌تر است اما نقطه اوجش می‌رسد به اواسط دی‌ماه با همان اتفاقات تلخی که قصد یادآوری‌اش را ندارم. بعد از آن، دیگر نتوانستم بلند شوم. چند روز صبح تا شب در تخت خوابم که کم مانده بود کپک بزند دراز کشیدم و هیچ کاری نکردم. به معنای دقیق کلمه هیچ کار. فقط دراز کشیدم و غصه خوردم. نتوانستم حمام بروم، برای معاینه چشمم پیش دکتر بروم، کتاب بخوانم یا حتی فیلم ببینم. آنقدر همان‌جا دراز کشیدم که آخر سر دخترعموهایم آمدند و از جایم بلندم کردند و قانع شدم که باید کمک بگیرم. حالا چند قرص رنگارنگ دارم که قول داده‌اند کمکم کنند که شب‌ها درست بخوابم و دیگر کابوس نبینم و به قول روانشناسم «شیمی مغزم را تنظیم کنند». همان وقت‌ها بود که تصمیم گرفتم رمان خواندن را کنار بگذارم یا حداقل خیلی کمترش کنم. دکتر گفته بود باید اعتراف کند که افسرده‌ها خیلی وقت‌ها آدم‌های واقع‌بینی هستند اما نمی‌شود با حجم زیادی از واقعیت زندگی کرد، گاهی نیاز به یک جور حالت‌های از سرخوشی و بیخیالی داریم. من اما راستش حس می‌کنم حالا که واقعیت تلخ دنیا اینطور به صورتمان کوبیده شده است، رمان و داستان خواندن برای دور شدن از این فضا یک جورهایی حماقت است. واقعیت غمگینم می‌کند اما دلم نمی‌خواهد از آن فرار کنم. کتاب‌های تاریخ و جامعه‌شناسی را که خیلی وقت‌ها از آن دوری کرده‌ام را دورم ریخته‌ام که هی بخوانم و بخوانم بلکه کمی از این دنیای آشفته سر در بیاورم.
سرتان را درد نیاورم، خلاصه بگویم که از یک جایی به بعد خیلی چیزها معنایشان را برایم از دست داد و این اتفاق ترسناکی بود. انتهایش را نمی‌دانم. راستش را بخواهید از فکر کردن به انتهای همه چیز خسته شده‌ام. می‌خواهم من هم مثل شماها تماشاگر این ماجرا باشم. تا ببینیم این تقدیر -اگر وجود داشته باشد- ما را به کجا می‌برد. هر چه هست امیدوارم آخرش حداقل یک خواب عمیق و با آرامش داشته باشد. همین هم حتی کافیست!

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۰۱:۵۷ توسط فاطمـه | نظرات

از ارتباطات و سیاست

فردا آخرین امتحان این ترم است، ارتباطات سیاسی. عنوان‌ها در ذهنم تند و تند مرور می‌شوند، بازیگران سیاسی، شهروندان، گروه‌های فشار، راستگویی رسانه‌ها، استفاده سیاسی از رسانه‌ها، تطمیع، فشار، دروغ، دروغ، دروغ.
سرکلاس، استاد حرف می‌زند، از بچه‌ها مثال می‌خواهد. یکی از کشته‌شده‌های آبان می‌گوید، آن یکی از قطعی اینترنت حرف می‌زد، یکی دیگر از دستگیری ملیکا، دختر سال پایینی دانشکده. استاد می‌گوید هیچ ترمی این همه مثال عجیب سیاسی نداشته‌ام. بچه‌ها به حرفش می‌خندند. با درد. با غم. با بیچارگی.
لابد سال‌ها بعد هم قرار است برای دانشجوها از مثال‌های این زمان بگوید. اما آن دانشجوهای از همه جا بی خبر چه می‌دانند زندگی در این مثال‌ها یعنی چه؟
فردا آخرین روز این ترم است و آخرین تصویرم از دانشکده، عکسِ آدم‌هایی که دیگر اینجا نیستند، شمع، گل، پارچه‌ی سیاه، دانشجوهایی با چشم‌های گریان، پسر ورودی نود و هشت و نوای غم‌انگیز سه‌ستارش، ماشین پلیس، لباس شخصی‌ها و بعد صدای یکی از دانشجوهاست که می‌گوید «گفتن مراسم رو جمعش کنین.»
فردا قرار است از ارتباطات سیاسی بنویسم. راستش حالا حس می‌کنم معنای همان عنوان‌های پراکنده را هم نمی‌دانم. در اصل هیچ چیز نمی‌دانم. دلم اما می‌خواهد در برگه‌ام فقط یک چیز بنویسم «جای مردان سیاست بنشانید درخت تا هوا تازه شود.»

به تاریخِ 23 دی ماهِ 98

+ نوشته شده در چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۱۵:۴۱ توسط فاطمـه | نظرات

رفتن

واژه رفتن برای هر کس شکل خاصی دارد. یکی به چمدان فکر می‌کند یکی به فرودگاه و یکی به لیوان خالی قهوه. رفتن اما برای من راهروی خالی دانشکده است. این را زمانی فهمیدم که آخرین روز ترم پنجم بود و بعد از یک علافی طولانی در دانشگاه، خبر به گوشمان رسید که استاد نمی‌آید. هلیا غر غر کنان کیفش را برداشته و رفته بود. ندا هم میان ماندن و رفتن وقتی دید می‌خواهم در کلاسِ آمار فاطمه‌ مهمان شوم، تصمیم گرفت با ما بماند. استاد آمار همان پسر جوانِ سی و یکی دو ساله‌ای‌ است که دوشنبه صبح‌ها با ما کلاس روش تحقیق دارد. اصولا دانشگاه ترم‌های فرد آمار ارائه نمی‌دهد؛ این ترم به خاطر جمعیت زیادی که ترم پیش آمارشان را افتاده‌ بودند، ارائه کرده‌است. کلاس شلوغ بود. جلسه‌ی آخر بود و بعضی‌ها که سابقه ۵ بار افتادن در آمار را داشته بودند، مصرانه می‌خواستند از این استادی که به همه نه تنها ۲۰ که ۲۲ و ۲۱ می‌دهد، نمره قبولی بگیرند و از شر این آمار کوفتی خلاص شوند.
مهمان نشستن سرکلاسی که دوستش نداری، حال عجیبی است. انگار که راوی داستان این کلاس باشی و از دور تقلا کردن دانشجوها برای قاپیدن سوالات امتحان از زبان استاد را ببینی، و خودت هم هیچ استرسی نداشته باشی. شاید دارم کمی سنگدلانه حرف می‌زنم اما تمام احساس آن زمان این است که خدا را شکر درس را پاس کرده‌ام و بعد هم یک «طفلکی‌ها» نثار بقیه کنی. سرگرم همین افکار بودم که یک آن دلم سکوت خواست. به بهانه پر کردن بطری آبم از کلاس بیرون آمدم. رو به روی سایت، کلاس ۱۱۳ است. از مثلثی در استاد محبوبم را در حال تدریس به ترم اولی‌ها دیدم. فاطمه و ندا و هلیا اینجا نیستند که جلویشان مسخره بازی دربیاورم و «فتبارک‌الله و احسن‌الخالقین»ی بخوانم و ندا بخندد و تأییدم کند و فاطمه و هلیا حرص بخورند که کجای این بشر خوشگل است. طبقه دوم آب‌سرد کن ندارد. می‌روم بالا بطریم را پر می‌کنم و وقتی می‌رسم پایین، راهرو را می‌بینم که هیچکس آنجا نیست. همه یا دم فرجه‌ها رفته‌اند خانه‌شان یا داخل کلاس‌ها چپیده‌اند. صدای گنگ استادهای کلاس‌های مختلف در هم می‌پیچد. گاهی صدای خنده دانشجوها هم به آن‌ها اضافه می‌شود. بی حرکت می‌ایستم و به ثانیه‌شمار قرمز رنگ ساعت بزرگ راهرو خیره می‌شوم. لحظه‌ی عجیبی‌ است. امسال سومین سالی است که اینجا هستم و بالاخره حس می‌کنم که دوستش دارم. حس می‌کنم یک جایی از قلبم به این راهرو و به این آدم‌ها تعلق دارد و بعد عقربه را می‌بینم که یک دقیقه جلو‌تر می‌رود و یادم می‌افتد که یک سال و نیم دیگر بیشتر باقی نمانده است. من هم مثل همه مسافرهای این راهرو رفتنی‌ام. فکر می‌کنم که چند بار دیگر فرصت پیش می‌آید که من و این راهرو که احتمالا حجم عظیمی از خاطرات دانشجوهای رفته را در خود جای داده است، تنها باشیم، آن هم با پس زمینه‌ی صدای گنگ استادها.
آنقدر دلتنگی زودرس بهم فشار وارد می‌کند که یک آن می‌گویم شاید بد نباشد ارشد هم بخوانم. انگار که استاد مهلت تحویل کارنوشتی که ددلاینش تمام شده باشد را ۲ سال بیشتر کرده باشد، ذوق می‌کنم. بعد یادم می‌آید که آن وقت دیگر نه هلیا ایران است، نه فاطمه و نه ندا قصد ارشد خواندن دارند و لبخند بر لبم می‌ماسد. باز هم منم و راهرویی که انگار زمزمه می‌کند چیزی به پایان نمانده. کاش می‌شد زمان را فریز کرد و همین جا نگه داشت. همین جایی که می‌دانم هلیا در نقطه‌ای از همین تهران خودمان است و فاطمه و ندا سر کلاس دست راستی نشسته‌اند و استاد محبوبم در کلاس سمت چپی ارتباطات انسانی تدریس می‌کند. کاش انسان مجبور نبود از جایی که دوستش دارد برود. کاش ما مسافر این راهرو نبودیم. کاش نماد رفتن در ذهن من هم چمدان بود، نه راهروی بی دانشجوی دانشکده.

+ نوشته شده در دوشنبه ۹ دی ۱۳۹۸ ساعت ۲۲:۱۷ توسط فاطمـه | نظرات

از این روزها

من می‌گفتم: ما سرزمین غریبی داریم. اگر آن را بشناسی حتما عاشقش می‌شوی. چه باسواد باشی چه کم سواد، چه روشنفکر باشی چه غیر روشنفکر...هر چه باشی، طبیعت پرشکوه و عظیم این سرزمین تو را به زانو در می‌آورد و با تمام وجود جنگیدن به خاطر آن را به تو می‌آموزد. از پی دیدن و شناختنش دیگر نمی‌توانی در مقابل آن بی‌تفاوت بمانی، دیگر نمی‌توانی نسبت به آن غریبه باشی و به آن فکر نکنی، نمی‌توانی چمدانت را ببندی و خیلی راحت بگویی: "می‌روم امریکا، می‌روم اروپا، می‌روم یک گوشه دنیا راحت و آسوده زندگی می‌کنم، می‌روم جایی که کار و مزد خوب وجود دارد، می‌روم و خودم را خلاص می‌کنم." نمی‌توانی زخمش را زخم خودت ندانی، دردها و غصه‌های مردمش را دردها و غصه‌های تن و روح خودت ندانی، گل‌هایش را گل‌های باغ و باغچه‌ی خودت ندانی، کویر و دریا و کوه‌های برهنه‌اش را عاشقانه نگاه نکنی، در بناهای مخروبه‌ی قدیمی‌اش، روان جاری اجدادت را نبینی. صدای آب‌های مستِ رودخانه‌هایش را همچون صدایی فراخواننده از اعماق تاریخ حس نکنی، و نمی‌توانی برای بازسازی‌اش قد علم نکنی، پای نفشری، یک دندنگی نکنی و فریاد نکشی...نمی‌توانی،نمی‌توانی...

امروز این پاراگراف رو تو کتاب ابن مشغله‌ی نادر ابراهیمی خوندم. با خودم گفتم چقدر مناسبِ این روزاست. بعد یاد شنبه افتادم، تو سلف وقتی فاطمه بی هوا گفت "من دلم نمی‌‌خواد از اینجا برم. چرا سهم ما اینه؟" و همه تو سکوت سرمون رو پایین انداختیم و زل زدیم به سوپ‌های بی‌شکل و بی‌مزه‌مون.

گیر کرده بودیم تو برف و اعتراض. تو پرت ترین نقطه تهران، بدون تاکسی، اتوبوس و هر وسیله حمل و نقل دیگه‌ای. روی پل عابر وایساده بودیم و به سمت پلیس‌هایی که با مردم درگیر شده بودن، گوله برف پرت می‌کردیم. حس کردم چقدر حقیر و کوچیکیم. هیچ کاری از دستمون برنمیاد، جز همین که با دستای یخ زده‌مون گوله برف پرت کنیم.

چند روز پیش یه کتابی می‌خوندم که داستانش درباره‌ی جنگ جهانی دوم بود. داستان فرعیش، ماجرای دختری بود که تو جوونی از آلمانی که تازه تازه دست هیتلر و نازی‌ها افتاده بود، فرار می‌کنه به آمریکا. سال‌ها بعد، نزدیکای هشتاد سالگیش با حسرت از صفحه تلویزیون مردم خشمگینی که با بیل و کلنگ افتادن به جونِ دیوار برلین رو می‌بینه. نمی‌خوام شبیهش بشم. نمی‌خوام تو هشتاد سالگی، تو یه کشور غریب، وسط یک مشت غریبه‌ای که هیچ خاطره‌ی مشترکی از کودکی‌هام باهاشون ندارم، حسرت سال‌های دور از وطن رو بخورم. حسرت زدن یک لگد به اون دیوار کوفتی.

نادر ابراهیمی راست می‌گه. نمی‌تونی زخم وطن رو زخم خودت ندونی. نمی‌تونی دل نگرانش نباشی حتی اگه کیلومترها فاصله داشته باشی. کاش می‌شد کاری کرد. کاش می‌شد به یه آینده‌ای دل بست.


+ ابن مشغله رو درست روزی شروع کردم که از کارم استعفا دادم. به قول ابراهیمی، من از اون دست آدمایی هستم که اگه زیاد یک جا بمونم راکد می‌شم. دم رفتن، سردبیر گفت "چرا همه رفته بودناشونو می‌ذارن واسه پاییز؟" و بعد همه‌مون خندیدیم. دلم به این آدما تنگ می‌شه. اما می‌دونی، باید می‌رفتم. چیزی که باید رو از اینجا گرفتم و حالا زمان بستن کوله باره. بریم دنبال یه شروع جدید کاری.

+ اون بالا هر از گاهی بخش "یادگار کتاب‌ها" رو به روز می‌کنم و همینطور "درباره‌ی من" رو. راستش یک وقتایی فکر می‌کنم باید درباره من رو هر روز بروز کرد، بس که این آدمی دائما در حال تغییره.

+ پرستو یه ویدیویی تو صفحه اینستاگرامش داره که با صدای فوق العاده‌اش می‌خونه " از خون جوانان وطن لاله دمیده..." الان همونو می‌طلبه.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۲۲:۰۶ توسط فاطمـه | نظرات

در باب عجایب زندگی

[پرده اول]
در قطاری با مقصدی اشتباه رو به روی هم نشسته‌ایم. نیم ساعت از قراری که باید بهش می‌رسیدیم گذشته و هنوز یک ساعت دیگه راه باقی مونده. بی مقدمه می‌گه «تجربه‌های جدید رو خیلی دوست دارم». نگاهم رو از دوردست‌ها می‌کَنم، لبخند می‌زنم و می‌گم «همیشه آدمایی که تجربیات مختلف دارن از همه جذاب‌ترن. در مورد همه چیز حرفی دارن بزنن». به نشونه‌ی تأیید سری تکون می‌ده. یهو می‌بینم چیزی در چشماش برق می‌زنه. دستش رو دراز می‌کنه و به جایی در ناکجا آباد اشاره می‌کنه «اونجارو ببین!». در قاب یک دستِ پنجره قطار، زمین سر تا سر خاکی رو می‌بینم و آسمونی که دم غروب هم رنگ زمین شده و بعد می‌بینمشون. نقاط کوچک رنگی‌ای که سر تا سر این قاب پخش شده‌ان. به مقصد اشتباه قطار فکر می‌کنم، به خودمون در غروب و بالن‌های رنگی تو آسمون. زیر لب آروم می‌گم «زندگی عجیبه...»

 

[پرده دوم]
هنوز آدم‌های زیادی هستن که از کلاس زبان رفتنم خبر ندارن. می‌تونم قیافه‌های متعجبشون رو موقع شنیدن این خبر تصور کنم. خنده‌داره وقتی که می‌پرسن «مگه انگلیسی رو تموم کردی که رفتی سراغ این زبان؟» و می‌تونم چشم‌های از حدقه بیرون زده‌شون رو  با گفتن این حرف که یک روز بدون هیچ فکری وارد مرکز زبان شدم و ثبت نام کردم رو ببینم.
سر کلاس کوچک پنج نفره‌مون نشستم. کتابی دستمه که حتی یک کلمه‌ش رو هم نمی‌فهمم و اتفاقا همین شیرین‌ترین بخش ماجراست. کشف تک تک این کلمات جدید. من دو جلسه از چهار نفر دیگه عقب‌ترم. بعد از جلسه دوم، همکلاسیم که مردی ۵۴ ساله‌ست سراغم میاد و با جدیت ازم می‌پرسه که چرا تو کلاس هیچ حرفی نمی‌زنم. بهش می‌گم که هنوز اعتماد به نفس تلفظ کلمات رو ندارم. می‌گه هممون همینیم، باید اونقدر بخونی که راه بیفتی. و می‌بینم که تمام جلسات بعدی حواسش به من هست که نترسم و بخونم.
درس جدیدمون درمورد غذاهاست و بعد از کلاس پیشنهاد می‌ده بریم کافه‌ای که همین نزدیکی‌هاست و به نظرش قهوه خوبی داره. چشم به هم می‌زنم و می‌بینم تو کافه نشستیم و لیوان کاپوچینو دستمه. شم خبرنگاریم گل کرده و دارم پشت سر هم ازش سوال می‌پرسم. تو همین سوال‌ها بود که فهمیدم تاجره و کل اروپا رو با ماشینش گشته و بعد یه سری هم به آمریکای جنوبی زده. ازش می‌پرسم چه کشوری رو برای زندگی دوست داره و جواب می‌ده بعد از ایران، کلمبیا. اولین باره که می‌شنوم کسی دلش می‌خواد تو کلمبیا زندگی کنه. خودش قهوه‌هامون رو حساب می‌کنه و صحنه بعدی خودم رو می‌بینم که همراهش سوار واگن آقایون شدم و دارم به صحبت‌هاش در مورد اینکه هر رمان‌خوانی باید جنایت و مکافات رو بخونه گوش می‌دم.
از واگن که پیاده می‌شم، باید کمی قدم بزنم و امشب عجیب رو هضم کنم. به این چهار نفر فکر می‌کنم. «سین» پسر بیست و سه ساله‌ای که بهمن‌ماه برای درس داره می‌ره و «نون» دختر بیست و پنج ساله‌ای که نامزدش مدت‌هاست شهروند اونجا شده و هر لحظه منتظره بهش بپیونده و «الف» دختری هم سن و سال خودم که دل از رشته مرمت بریده و می‌خواد کارگردان شه و آرزوی رفتن از ایران رو تو سر می‌پرورونه. و بعد همین آقای تاجرِ جهانگرد که امشب من رو ساخت. هیچ کدوم از این آدم‌ها شبیه من نیستن اما حضورشون حال غریبِ قشنگی بهم منتقل می‌کنه. به عبور قطار نگاه می‌کنم، در دل می‌گم «زندگی عجیبه»

 

[پرده سوم]
از اتاق میام بیرون و بی مقدمه به مامان می‌گم می‌خوام موهامو کوتاه کنم. قیافه‌ش رو کج و معوج می‌کنه و می‌گه «موهات که الانم کوتاهه، می‌خوای پسرونه کوتاه کنی؟» می‌گم آره. چند ماه پیش بود که عکس اَملی رو به آرایشگر نشون دادم و گفتم «این شکلی بزن موهامو ولی با چتری بلندتر». علی که عکسمو دیده بود گفته بود شبیه دخترای فرانسوی شدی و سر تا پا پر از ذوق شده بودم. هنوزم قیافه فرانسوی شده‌م رو دوست داشتم، اصلا برای همین بود که گفتم می‌خوام پسرونه کوتاهش کنم. به چشم یه چالش می‌دیدمش. چالش شهامت. فرداش وقتی از دانشگاه برگشتم خونه مامان باورش نمی‌شد که واقعا موهامو کوتاه کردم.
به قیافه‌ای که هنوز بهش عادت نکردم تو آیینه نگاه می‌کنم. انگار با خودِ جدیدی رو به رو شدم. به آدم جدیدِ توی آینه می‌گم «زندگی عجیبه، نه؟»

 

[پرده چهارم]
دکتر ظرف پسته رو برمی‌داره و تعارفم می‌کنه. به رسم ادب یه دونه برمی‌دارم و تشکر می‌کنم. می‌گه «خوبیه اینکه روانشناستم اینه که می‌دونم تا وقتی نیارم جلوت و تعارفت نکنم لب نمی‌زنی.» جفتمون به حرفش می‌خندیم. می‌تونم ببینم که خوشحاله. اول جلسه وقتی از اتفاقات جدید براش گفتم اونقدر ذوق کرد که اگر وسط این اتاق کوچولو می‌رقصید هم تعجبی نمی‌کردم. گفت از اینکه می‌بینه اینقدر آگاهم لذت می‌بره. براش تعریف می‌کنم که هنوز یک وقتایی فکرهای رابطه قدیمیم اذیتم می‌کنه، می‌پرسم کی تموم می‌شه این افکار؟ می‌گه ما نباید زمان خاصی برای حال روحیمون تعیین کنم. شیش ماه، یک سال یا حتی چند سال. هر چقدر از خودت در یک رابطه بیشتر مایه گذاشته باشی، همونقدر هم دیرتر فراموشش می‌کنی، داری راه درستی رو پیش می‌ری. سخت نگیر. از مطب که می‌زنم بیرون، کتابمو از کیفم درمیارم. به پاراگراف های آخر کتاب آلن دو باتن رسیدم. خط آخرِ صفحه آخر کتابی که از اول تا به آخرش در مورد یک رابطه بوده، نوشته بود «دوباره عاشق شدم.» لرزش شیرینی رو حس کردم. و زیر لب تکرار کردم «زندگی واقعا عجیبه.»

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱۳:۱۵ توسط فاطمـه | نظرات

ته مانده‌ی عطر لحظه‌ها

چند وقت پیش بود که ستاره‌ی تمام وبلاگ‌هایی که دنبالشون می‌کنم با عنوانِ «نامه به گذشته» روشن شده بود. دونه به دونه‌شون رو تو سکوت خوندم و بعد نشستم با خودم فکر کردم که اگه من هم تو این چالش شرکت می‌کردم چی به خودِ قدیمم می‌گفتم. و بعد کشف بزرگی کردم. فهمیدم که از گذشته‌م راضیم و دلم نمی‌خواد هیچ کدوم از جزئیاتش رو تغییر بدم.
اگه بخوام به گذشته خودم نامه بنویسم، فقط در چند جمله می‌نویسم «تا می‌تونی از تک تک لحظاتت لذت ببر و عاشق همه جزئیاتش باش.»
مدت طولانی‌ای به این چالش فکر کردم. در واقع تصور کردم که من الان همون فاطمه قدیمی‌ای هستم که فاطمه سال‌های بعد داره بهش فکر می‌کنه. به اطرافم نگاه کردم، به رخت‌خواب بهم ریخته وسط پذیرایی، به بوی آخرین سیگار مریم تو خونه، به ظرف‌های باقی مونده از شب‌نشینی‌مون تو سینک ظرف‌شویی، به نور طلایی و ضعیف عصرِ یک روز پاییزی و ابری. تک تک این جزئیات رو بلعیدم و فرستادمشون جایی از مغزم که هر وقت اراده کنم به راحتی به یادشون بیارم.
به همه جزئیات قشنگی فکر کردم که تو این بیست سال از جلوی چشمام گذشتن و من ندیدمشون. به همه دوستت دارم‌هایی که توی سینه‌ پنهانشون کردم. به همه بوسه‌هایی که دریغشون کردم با این فکر که "نکنه فکر کنه زیادی عاشقم؟" یا "با خودش نگه این چه دیوونه‌ایه دیگه".
احساس می‌کنم که این روزها از ترسیدن خسته شده‌م، از فکر به قضاوت آدم‌ها و در عین حال سرشار از عشقم. عشقی که می‌خوام به همه آدم‌هایی که دوستشون دارم تقدیم کنم، همین الان، درست تو همین لحظه.
آره، من امشب، اینجا زیر نور ریسه‌های زرد اتاقم نشستم و به گذشته فکر می‌کنم. به رابطه‌ی فراموش نشده‌م. اما می‌بینم دلم نمی‌خواد پایان داستان رو عوض کنم، نمی‌خوام حتی زمانش رو کمی اینور و اون ور کنم اما یه شب که دلتنگی هجوم آورده بود، به مریم گفتم تنها چیزی که در حال حاضر دلم می‌خواد اینه که یک سال پیش بود و من بدون هیچ حرفی بغلش می‌کردم و تک تک جزئیات اون حال رو به خاطر می‌سپردم، همین و تنها همین.
و حالا می‌بینم که تمام حسرت زندگیم اینه که خیلی لحظات رو واقعا زندگی نکردم. این روزا اما دارم تمرین می‌کنمش و مطمئنم روزی میاد که فقط با بستن چشمام می‌تونم در زمان سفر کنم.

+خدا می‌دونه که چند بار دلم می‌خواست پُست بذارم اما این روزهای شلوغ (اما قشنگ!) فرصت نمی‌دادن و راستش دلم می‌خواست این پست اینقدر پراکنده نباشه اما شاید بهتر باشه تو این وقتی که دلم می‌خواد یه مطلبی حتما نوشته شه، کمالگراییم رو بذارم کنار.

+ نوشته شده در جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۰۱:۳۷ توسط فاطمـه | نظرات
در دنیای موازی بالرینم. آواز می‌خوانم و حتی با سفینه ام میان ستاره ها و کهکشان ها سفر می‌کنم. اما اینجا و در این دنیا، به تماشای قصه ها نشسته ام. قصه ی آدم ها، خیابان ها، سایه ها و سکوت ها.

"کُل واحد منا فی قلبه حکایة"
قالب عرفـان