در جستجوی ناکجا آباد

زندگی به روایتِ دخترک شهریوری

سلین و من

سلین: آدما تو یه رابطه قرار می‌گیرن، بعدش از هم جدا می‌شن و همه چیز رو فراموش می‌کنن، طوری از کنار هم می‌گذرن انگار دارن مارک خوراکی‌شونو عوض می‌کنن. احساس می‌کنم هیچ وقت نمی‌تونم آدمایی که باهاشون بودم رو فراموش کنم، چون هر آدمی ویژگی خاص خودشو داره و هیچ وقت نمی‌تونی آدمی رو با آدم دیگه ای عوض کنی. هر چیزی که از دست رفته، از دست رفته. هر رابطه ای وقتی تموم می‌شه بهم ضربه می‌زنه. هیچ وقت جای ضربه‌ش خوب نمی‌شه.به خاطر همین خیلی مراقبم درگیر رابطه نشم، چون منو خیلی آزار میده. دلم برای آدمایی که باهاشون بودم تنگ می‌شه. هیچ وقت نمی‌شه آدمی رو جایگزین آدم دیگه ای کرد چون هر آدمی جزئیات مخصوص به خودش رو داره.

Before sunset (2004)

۳

نقطه سرخط

شبی که همه چیز تموم شد، مثل داغی لحظات اول در رفتن مچ دست، هیچ احساسی نداشتم. گمون می‌کردم مثل سری های قبله. حتی آخرین خداحافظِ بی جواب مونده ی خودمم، واقعی نیست. همه چیز شبیه یه خوابِ کوتاه و بده.

صبح که بیدار شدم، انگار آفتاب تند تر از همیشه می‌تابید. نون بربری صبحونه، مونده تر از روزای قبل بود. پنیر بو می‌داد. گردو ها تلخ بودند. یادم افتاده بود هزار ساله نوتلا نخوردم. جلوی آیینه به خودم نگاه کردم. قدم بیش از اندازه دراز بود. جوش های صورتم خیلی به چشم میومدند. وای از دندونام! همیشه زشت بودند و اون روز زشت تر. ناظم مدرسه ی پسرونه ی خیابون بغلی، بیشتر از هر روز دیگه ای پشت بلندگو داد می‌زد. صدای پارس سگ همسایه امروز بلند تر بود و نور آفتابی که از پنجره ها به داخل خونه می‌تابید چشمم رو می‌زد. 

چند ساعت که گذشت، حس کردم چیزی درونم خالیه. انگار وقتی خواب بودم، کسی دست انداخته و یکی از اعضای بدنم رو کنده و برده. قلبم، کلیه ام، معده ام همه سر جاشون بودند اما باز چیزی نبود. یه جای خالی بزرگ رو حس می‌کردم.

رفتم حموم. تمام «حالت چطوره» ها رو با «خوبم» جواب دادم. گریه نمی‌کردم. فقط خالی بودم. خالیِ خالی.

فردا صبحش آسمون همرنگ روزای قبل بود. دنیا دلش برام نمی‌سوخت. صندلی جلوی تاکسی گیرم نیومد. تمام راه تو قطار ایستاده بودم. استاد اسمم رو از لیست پرسش ها خط نزد. صف سلف دانشگاه شلوغ بود. همکلاسی ها مثل هر روز سلام و احوال پرسی می‌کردند. منم مثل قبل بودم. گفتم این قضیه دردناک نیست. باهاش کنار میام. پس کنار بچه ها خندیدم، غیبت کردم، حرف زدم. کنارشون هیچ غمی تو ذهنم نمیومد. دنیا مثل همیشه بود. 

بعد دانشگاه کلاس یوگا داشتم. تو مترو نشستم کف زمین و با صدای موسیقی اولافور آرنالدز تو گوشم ادامه ی کتاب «شفای زندگی» رو خوندم. ساعت ۴ رسیدم. هنوز یک ساعت و نیم وقت داشتم. مثل همیشه رفتم کافه ی سر راهم و باز مثل همیشه چایی و چیزکیک سفارش دادم. می‌خواستم جای همیشگی رو کاناپه های طبقه ی پایین بشینم اما پر بود. ناچار رفتم بالا. بعد از پله ها مستقیم چشمم افتاد به همون میز و صندلی ای که اولین بار نشسته بودیم. فقط همونجا خالی بود. نشستم رو صندلی ای که پنج دی ماه سال قبل اونجا نشسته بود. من رو به روش بودم. اولین بار بود می‌دیدمش. میز کوچیک بود و تمام مدت استرس داشتم پاهام به پاهاش بخوره. اون روز هم همین چیزکیک و چایی جلوم بود. همون لحظه بود که بالاخره همه چیز فروریخت و اشک هام گوله گوله از چشمام پایین اومدند. جلوی همه ی آدم های قهوه به دستِ لبخند بر لب، تو صندلی خودم مچاله شدم و گریه کردم. به یاد روزهای خوبمون. به یاد لبخند هاش. صداش. به یاد حس دست کشیدن روی ریش هاش. بوی سیگارش که با بوی تمام سیگار های جهان فرق داشت. و بعد حس عجیب تری سراغم اومد. با خودم گفتم یعنی دل اونم تنگ می‌شه؟ جفتمون به این نتیجه رسیده بودیم نباید ادامه بدیم. اون خیلی سرد برخورد کرده بود و من حالا داشتم تو ذهنم بهش فکر می‌کردم، همه چیز براش تموم شده بود؟ یه امیدواری مزخرفی تو وجودم پرسه می‌زد. امیدواری برای شکل گرفتن یه رابطه ی دوباره. همونی که عقلم یه «نه» ی محکم بهش میگفت و دلم خلافش رو می‌خواست. خودمو سرکوب کردم. اشکام رو از صورتم پاک کردم. راه افتادم سمت کلاس.

سر کلاس مربی مثل همیشه حال تک تکمونو پرسید. بهش گفتم خوبم ولی عادت ماهانه ام چند روزیه عقب افتاده و بدنم بهم ریخته. گفت امروز روی لگن تمرکز می‌کنیم که انرژیت راه بیفته. دیگه چیزی نگفتم. نگفتم قبل از کلاس برای اولین بار بین یه عالمه آدم اشک ریختم. براش از افکارم نگفتم. از حالِ دلم. 

وسط تمرین بودیم. روی زمین دراز کشیده بودیم و تمرین گردش ران پا رو انجام می‌دادیم. چشمام باز بود و به سقف نگاه می‌کردم. مربی اومد بالا سرم. پیشونیم رو ماساژ داد و آروم گفت اینقدر فکر نکن. فکرا رو بریز دور و رها باش. 

حالا، ده روز گذشته. تو این ده روز یه وقتایی شاد بودم و امیدوار به آینده و یه وقتایی غمگین ترین و ناامید ترین آدم دنیا. به خودم اجازه دادم که غمگین باشم. برای نبودِ کسی که یک سال ذهن و زندگیم رو درگیر خودش کرده بود، سوگواری کنم. می‌دونم که غم های بزرگتری وجود داره اما هر غصه ای به اندازه ی خودش ارزش سوگواری کردن داره. پس اگه قطره اشکی در چشمام جمع شد، بهش اجازه ی پایین اومدن می‌دم. اگه دلم هواش رو کرد، بهش فکر می‌کنم. چون می‌دونم زمان حلال همه ی درد هاست و می‌ذارم که آروم آروم کمرنگ و کمرنگ تر شه و می‌دونم که میشه. می‌دونم که این روز ها بالاخره بخشی از خاطرات گذشته میشه. فقط باید زمان داد. «این نیز بگذرد...»

۲

شکرگزاری

چند وقت پیش حالم خوب نبود و در به در دنبال مشاور درست و حسابی می‌گشتم. از مربی یوگام کمک خواستم و بهش گفتم که اگه دکتر خوبی رو می‌شناسه بهم معرفی کنه. با همون لحن صبورانه و مهربونش گفت فاطمه جان، بهترین روانشناس برای هر کسی، خودشه. هیچکس تو رو بهتر از خودت نمی‌شناسه. چند تا کتاب معرفی کرد و در کنارش یه کاری رو بهم گفت که تا الان انجامش ندادم. اما از امشب قصد دارم انجام بدم.
خیلی ساده‌س. شب ها قبل از خواب، شروع می‌کنی به شکرگزاری کردن. شکرگزاری بابت تک تک چیز های خوبِ زندگیت. ساده ترین و کوچیک ترین و حتی بدیهی ترین چیز ها. شاید اولش کار مسخره و بی‌خودی به نظر بیاد اما مربی‌مون می‌گفت این کار باعث می‌شه چند وقت بعد به خودت بیای و ببینی چقدر دیدت به همه چی مثبت شده. کم کم تو روز دنبال چیزای مثبت می‌گردی که شب ها به خاطرشون از خدا تشکر کنی. امشب اولین شبیه که می‌خوام شکرگزاری کنم. از اونجایی که من خدای نصفه ول کردن کار ها هستم، می‌خوام از قانونِ ۲۱ روز استفاده کنم. می‌گن اگه کاری رو ۲۱ روز پشت سر هم انجام بدین ناخوداگاه براتون تبدیل به یه عادت می‌شه. چی بهتر از این که شکرگزاری کردن تبدیل به عادت شه؟
و این پُست رو اینجا می‌ذارم که این اولین شب رو با هم شکرگزاری کرده باشیم. شما اگه خواستین باهام همراه بشین.
خدایا، ازت ممنونم به خاطر پدر و مادرم، به خاطر بدن سالمم، قد بلندم، دست های پرتوانم، ابرو های کمونی ام، بینی کوچیکم، انگشت های کشیده ام، اندام خوبم، موهای ظریف و نرمم، قلب و چشم و گوش سالمم.
خدایا مچکرم بابت سقفی که بالای سرمه. بابت سرمایه ای که داریم، بابت اینکه هر روز بدون نگرانی مالی سر روی بالشت میذاریم. ممنونم به خاطر آدم های خوبی که کنارمن، دخترعموی بزرگم، دوست صمیمیم، دوست های دانشگاهم.
خدای قشنگم، مرسی بابت آرامشم. مرسی برای اینکه می‌تونم کتاب بخونم، فیلم ببینم، معاشرت کنم. مرسی برای امنیتی که دارم. مرسی برای تمام حال های خوبی که تجربه کردم و خواهم کرد. مرسی برای اتفاق های جدیدی که در پیش دارم. ممنونم به خاطر امید هایی که تو زندگیم دارم. ممنونم برای انرژی های مثبتی که از آدم های دور و نزدیک زندگیم دریافت می‌کنم. ممنونم برای وجود مغزی که باهاش فکر می‌کنم. ممنونم که ریه های سالمی برای نفس کشیدن دارم و ممنونم برای وجدانی که دارم، برای وجود احساساتم. ممنون از اینکه می‌تونم بنویسم، درس بخونم، دانشگاه برم. ممنون برای اینکه در بهترین دانشگاهِ رشته ام درس می‌خونم، پیش خانواده ام و تو شهر خودم. و ممنون از اینکه من رو با یوگا آشنا کردی :)
+این رو ساعت ۱ نیمه شب نوشتم ولی الان پُستش کردم.

۴

غصه ها

از اتاق اومدم بیرون دیدم مامان بیدار نشسته داره آمیرزا بازی می‌کنه. گفتم چرا بیداری؟ گفت خوابم نمی‌بره. رفتم پیشش دراز کشیدم. چند ساعت پیش حموم رفته بودم، موهام نم داشت و بوی شامپو می‌داد. در بالکن باز بود و هوای خنک پاییزی، سرما می‌انداخت به جونم. مثل بچه گربه ها خودم رو جمع کردم و چسبیدم به مامان. احتمالا دوباره تو باغچه ی حیاط جیرجیرک اومده بود که صداش اینقدر بلند و واضح تا پذیرایی میومد. نشستم همراه مامان به حدس زدن کلمات. یه جاهایی خنده‌مون می‌گرفت، خودمونو کنترل می‌کردیم که صدای خنده هامون بابا رو که تو اتاق خوابیده بود، بیدار نکنه. رفتم به ۶-۷ سالِ پیش. اون وقتی که عید ها با دایی ها و خاله ها می‌رفتیم شمال، ویلای دایی تقی. شب ها موقع خواب، وقتی بالاخره از خندیدن و حرف زدن خسته می‌شدیم، هر کدوم از بچه ها می‌رفتن پیش ماماناشون بخوابن. منم میومدم کنار مامان. هوا سرد بود. می‌رفتیم زیر پتو و آروم حرف می‌زدیم جوری که بقیه اذیت نشن. بعد به فردا فکر می‌کردم. به اینکه صبح زودتر بیدار شم و تمرین های ریاضی ای که خانوم حسینی واسه ی عید داده رو بنویسم که بعدش بتونم با خیال راحت با بچه ها وسطی بازی کنم. به مامان با قیافه ی نگران می‌گفتم«کتاب علومم رو تهران جا گذاشتم. کاش وقتی برگشتیم وقت کنم بخونمش.» مامان می‌گفت اینقدر فکر نکن. بگیر بخواب.
برمی‌گردم به همین زمان. مامان چند تا حدس خوب زده و این مرحله رو هم تموم کرده. میگه دیگه کم کم بریم سر جامون بخوابیم. تو دلم می‌گم کاش غصه ها و نگرانی ها همراه خودمون بزرگ نمی‌شدن مامان...

۴

Before sunset 2004

۴

کتاب دزد

باید از کتاب دزد بگم براتون. اسمش رو تا به حال نشنیده بودم. نه فیلمش و نه کتابش. حتی تو گودریدز هم بهش برنخورده بودم. یه روز پُستچی اومد دم درمون و «کتاب دزد» رو گذاشت تو دستام. مهر جیره ی کتاب خورده بود پشتش. اگه نمیدونید جیره ی کتاب چیه، اینجا کلیک کنید. از اونجایی که فکر می کردم کتاب معروفی نیست، مدت ها تو کتابخونه ام خاک خورد. تا اینکه یه روز اتفاقی برش داشتم و نوشته های پشتش رو خوندم و دیدم درمورد جنگ جهانی دومه،موضوع مورد علاقه ام! علاقه مند شدم و شروع کردم به خوندن. آروم آروم خوندمش. از اون دست کتابایی نبود که بتونی یسره بشینی پاش. پر از خاطرات جزئی بود. یه سه شنبه ای بود که دیگه رسیدم به اواخر کتاب. اون روز خیلی بی حوصله بودم، اونقدری که حتی کلاس زبان هم نرفتم. بدون اشتیاق کتاب رو برداشتم و خوندم و یه جا به خودم اومدم و دیدم دیگه اشک هام اجازه نمیدن کلمات رو ببینم. یادم نیست آخرین کتابی که اینجوری اشکم رو دراورده بود، چی بود، کدوم کتابی کاری کرده بود که برای چند دقیقه بذارمش کنار و فقط اشک بریزم. این اشک ریختنه باعث شد بی حوصلگیم رو هم فراموش کنم. بعدش سبک تر شده بودم. خیلی سبک تر.

حالا از خلاصه ی کتاب براتون بگم. اول از همه راوی کتاب مرگه و از همون صفحه ی اول خودش براتون اسپویل میکنه که همه قراره بمیرن. ماجرا تو آلمان و زمان هیتلر و نازی ها میگذره و بعد هم جنگ جهانی دوم. شخصیت اصلی داستان، دختر بچه ایه به اسم لیزل که مادر و پدرش رو به خاطر کمونیست بودن از دست داده و حالا سرپرستیش رو به زن و شوهر آلمانی و مسیحی ای دادن که از طبقه ی متوسط رو به پایین جامعه به حساب میان و بعد هم ماجراهایی که براشون پیش میاد. لیزل عاشق واژه و کلمه و داستانه و همین علاقه اونو کتاب دزد میکنه و یه روز همین ها زندگیش رو تغییر میدن.

چند تا نکته برای من خیلی جالب بود. اول اینکه اکثر فیلم ها و کتاب هایی که درباره ی جنگ جهانی دومه، ماجراهایی از یهودی ها رو روایت میکنه و سختی شون و ظلمی که بهشون شده اما این کتاب درباره ی چند تا خانواده ی مسیحی آلمانیه. یعنی کسانی که هیتلر ازشون حمایت می کرده و رهبرشون بوده و تا حالا با داستانی درمورد این خانواده ها مواجه نشده بودم. دوم اینکه خیلی قضاوت سیاسی نکرده بود. اینکه بگه متفقین خوبن و آلمان ها بد و این جور چیزا. سوم و جالب تر شباهت زندگی مردم جنگ زده ی آلمان با مردم خودِ ما تو زمان هشت سال جنگمون بود. هیچ وقت تا به حال اینقدر شبیه به هم ندیده بودمشون.

دیشب فیلمش رو هم دیدم. خب راستش قطعا پیشنهاد من کتابشه. فیلم کاملا به کتاب وفادار بود ولی به نظرم میشد خیلی بهتر از این ها از آب دراد.کلا همیشه کتاب یک سر و گردن از فیلم بالاتره. اما اینم بگم که موسیقی فیلم کارِ جان ویلیامزه. آدم کیف میکنه از شنیدنش :)

یه جایی از کتاب هست که لیزل داره درمورد پدرش (در واقع پدر خوانده ش) حرف میزنه. اونقدر قسمت خاصی نیست که تو بریده های کتاب بذارمش اما باعث میشه با خوندنش بغضم بگیره. شاید به خاطر اینه که رابطه ی خوب لیزل با پدرش، خیلی شباهت داره به رابطه ی من و پدرم. و همینطور علاقه ی لیزل به پدرش.

پدر امشب با من نشست. آکاردئونش را پایین آورد و نزدیک جایی که ماکس عادت داشت بنشیند، نشست. غالبا وقتی می‌نوازد به صورت و انگشت هایش نگاه می‌کنم. آکاردئون نفس می‌کشد. روی گونه های بابا خط افتاده است. به نظر می‌رسد بر روی صورتش کشیده شده باشند، به دلیلی، هر بار که آن را می‌بینم، دلم می‌خواهد گریه کنم. گریه ام نه به خاطر غم است نه غرور. من فقط شکل حرکت و تغییر آن خط ها را دوست دارم. گاهی فکر می‌کنم پدرم یک آکاردئون است. وقتی به من نگاه می‌کند و لبخند می‌زند و نفس می‌کشد، صدای نت ها را می‌شنوم.

۳

درمان عربی عشق

فکر می‌کردم عشق تو چیزی نیست
مگر سرخی لکه ای خرد بر پوست
که می‌شود با آب شست؛
لکه ای شاید از تغییر فصل،
از دگرگونی هوا،
حساسیت، آفتاب سوختگی،
که دیری نمی‌پاید بر صورتم...

فکر می‌کردم عشق تو رودخانه ای است
برای نوازش دشت ها، سیراب کردن مزرعه‌ها،
اما زمانی که در سرزمین درون من جاری شد،
دهکده ها را غرق کرد،
سیلابی شد،
سرزمین مرا فراگرفت،
دیوار های خانه ام را فروریخت،
و مرا حیران در برهوت ناکجا آباد رها کرد.

پنداشتم عشق تو
چون ابری بر من بگذرد،
لنگرگاهت پنداشتم،
و پناهت،
و اینکه عشق ما نیز
چون عشق های دیگر
روزی به فرجامی برسد،
و تو چون نوشته ی روی آیینه ناپدید شوی،
و برف زمان
بر ریشه های نهالی ببارد که با هم کاشته بودیم.

شور و اشتیاقم را برای چشمان تو عادی یافتم
واژه های دلدادگی‌ام را عادی پنداشتم،
اما اینک می‌بینم چه خطایی بود آن همه
عشق تو نه لکه ای بود سرخ بر پوستم
که با آبی زایل شود،
نه زخمی که با گیاه مرهمی درمان شود،
و نه سرمایی که با باد شمال بیاید.
عشق تو هجوم شمشیری بود بر تنِ من،
سپاهی تازنده،
نخستین گام بر جاده ی دیوانگی.

•|در بندر آبی چشمانت~نزار قبانی|•

۳

True friends are families which you can select

گفت برات یه چیزی خریدم. بعد یه دفترچه از تو کیفش درآورد و داد بهم.جلد پارچه ایِ قهوه ای رنگ داشت و ورق های کاهی. بازش کردم و دیدم تو صفحه ی اولش برام نوشته «تقدیم به او که قلبش به وسعت دریاها و روحش به آزادگی پرنده ای کوچک در آسمان هاست.» ای کاش واژه ها قدرت توصیف حالم رو داشتند.

به تاریخِ 30 مرداد 1397

+عنوان جمله ایه از آدری هپبورن.

۲

شروع یک ماجرا *7*

وقتی تو یوگا حرکتی رو انجام می‌دیم، بعدش باید بدنمون رو رها کنیم و توجه کنیم به اون قسمتی که از کشیدگی درد گرفته. ما باید به درد نگاه کنیم و حسش کنیم. در اون صورته که کم کم بدنمون رو می‌شناسیم.
راستش منم مثل شما پایان این داستان رو نمی‌دونم. اما اصلا پایانش چه اهمیتی داره؟
۴ ماه از اون شب گذشته. این ماجرا رو اینجا نگفتم برای اینکه یه قصه ی لوسِ رمانتیک تعریف کرده باشم یا صرفا برای ثبت یه خاطره از یه آشنایی باشه.
شما ماجرا رو به صورت یه داستان خوندید. وسطا کم و بیش به غصه های قبل از رسیدنمون اشاره کردم. غم هایی که بعد از رابطه به سراغم اومد، خیلی هاشون به مراتب بدتر بودند. حتی یه بار رو خوب یادمه، حس می‌کردم قلبم از شدت غم سنگین شده. انگار که بهش یه وزنه وصله. کمرم رو خم می‌کرد. رو به روی دخترعموم نشسته بودم، حالت صورتم رو دید. دیگه لازم نبود چیزی بپرسه. حرفیم نزدیم. آهنگِ نیازِ فریدون فروغی که خیلی دوستش دارم رو گذاشتم. فروغی می‌خوند و من تو فکر غرق بودم. بغض گلوم رو گرفت. یهو گفتم کاش هیچ وقت توی اون گروه عضو نمی‌شدم. این تنها باری بود که این حرف رو از ته دلم زدم. بهم گفت:«فاطمه، هیچ وقت این حرف رو نزن. شاید تو خودت اونقدر ها متوجهش نباشی، اما من هستم. به تغییراتت نگاه کن! به عوض شدن دیدت به خیلی چیزا. ببین! حالا خیلی چیزای بیشتری رو میتونی درک کنی و بفهمی! اینا همش به واسطه ی همین ماجرا بوده.»
چرا دروغ بگم؟ تا چند هفته ی پیش منم خیلی به پایانش حساس بودم. بار ها تا مرز تموم کردن پیش رفتیم. اما الان دیگه این احساس رو ندارم. حرف دخترعموم خیلی وقت ها تو مغزم می‌پیچید، وقتای خوشحالی برام مهم بود، اما وقتای غم می‌گفتم "گور بابای تغییر کردن! دارم عذاب می‌کشم! نمی‌ارزید!" اما یه شب نشستم فکر کردم و با خودم گفتم واقعا پایانش مهمه؟ تمام رنج و درد کشیدنا برای اینه که به پایان نرسه؟ یا حداقل به یه پایانِ بد؟ این رابطه شاید فردا یا یک هفته یا یک ماه یا حتی یک سال بعد تموم شه. و چند سال بعد هم فراموش یا کمرنگ میشه. و اون وقته که می‌بینی چیزی برات نمونده جز چهار تا خاطره.
تصمیم گرفتم درد هارو ببینم، حسشون کنم و با استفاده ازشون خودم رو بشناسم. مهم ترین چیزی که یه رابطه -هر رابطه ای- میتونه به آدم بده هم همینه. شناخت بیشترِ خودت.
من خوشحالم و هیچ وقت پشیمون نیستم از عضو شدن در اون گروه و آشنایی باهاش. من خوشحالم چون روزای خوش زیاد داشتم. روزایی که با یه لبخند گُنده روی صورتم به صفحه ی چت خیره میشدم و وقتایی که با یه حال خوب از دیدارش میومدم خونه. من خوشحالم چون به واسطه ی آشنایی باهاش چیزای جدیدی رو تجربه کردم. من خوشحالم حتی به خاطر غم هام. و خوشحالم از این رابطه که هر چند ممکنه یه روز تموم شه، اما باعث شد خودمو بهتر بشناسم و دیدگاهم رو به خیلی چیزا عوض کرد.

+ هفته ی پیش چند ساعت پشت سر هم نشستم و تایپ کردم. کلش رو یک جا نوشتم و اینم از آخریش.

۳

شروع یک ماجرا *6*

یه شب بهاری بود. ۲۷ فروردین. گفت «ا» عاشق شده. عاشق یه دختر چادری تو دانشگاه. عشق در یک نگاه. بهش گفتم من این مدل عشق رو قبول ندارم. عشق واقعی اونیه که با شناخت به وجود بیاد. آدمی رو می‌بینی، کم کم باهاش آشنا می‌شی، علایقش رو می‌شناسی، اخلاقش رو می‌شناسی و بعد بهش دل می‌بندی. من این مدل عشق رو قبول دارم.
دقیقا یادم نیست چی گفتیم و چرا حرفمون کشید به اونجا که «ح» گفت «راستش رو بخوای من فکر می‌کردم عاشقت شم. چون هر چیزی که من میخواستم تو دوست دختر قبلیم باشه، توی تو بود. تو همش فکر می‌کردی تنهایی و می‌ترسیدی که من فکر کنم علایقت عجیب و غریبن و فکر کنم دیوونه ای، اون لحظه با خودم گفتم این دخترا خیلی کمن و فکر می‌کنن که این بده.»
بهش گفتم «اگه بحث راستگوییه، باید بگم که من اون اوایل اونجوری ازت خوشم نیومد. یعنی در حد یه دوست بودی. کم کم بهت علاقه‌مند شدم اما از یه جایی به خاطر دلایلی دیگه علاقه‌م از بین رفت و دوباره برام دوست معمولی شدی.»
می‌دونستم آخرای حرفام دروغ بود. هنوز خیلی دوستش داشتم. اما نمی‌تونستم بگم. اونم با وجود حرف قبلیش.
اصرار کرد که چرا علاقه‌م بهش از بین رفت. چه چیزی باعث شد اینجوری بشه و همین حرف ها ادامه پیدا کرد تا اونجایی که سه تا اسکرین شات از چت با دوستش فرستاد. گفت «فکر نمی‌کردم هیچ وقت اینارو بفرستم. حرفی که تو امشب زدی ترس چندین ماهه ی من بود. اینکه بگی بهم علاقه نداری.»
تو چت با دوستش گفته بود می‌ترسه بهم بگه دوستم داره. نکنه من برم و همین دوستی معمولی رو هم از دست بده. گفته بود فاطمه چند بار گفته ما زوج خوبی نمی‌شیم. گفته بود موقعی که دستامو گرفته ضربان قلبش تند شده.
بهش اعتراف کردم که منم همچنان دوستش دارم.
ما شبیه هم بودیم. هر دو علاقه مون رو پنهان می‌کردیم. ناخواسته همدیگه رو عذاب داده بودیم. و حالا یه اتفاق جدید در راه بود.
اون شب پایانِ یه دوستی معمولی و آغاز یه رابطه بود.

+قرار بود دیروز بذارمشا ولی نت نداشتیم -_- یه پُست دیگه مونده :) میذارمش زودِ زود.

۴
About me
فاطمه هستم.
اینجا یک وبلاگِ شخصی ست. صندوقچه ای کوچک از خاطراتم، سفرهایم، نوشته هایم و علایقم.
ممنون که همراهم هستید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان