هر شب به اون قرار فکر می‌کردم. به لحظه ای که دستم تو دستاش بود. از ذهنم بیرون نمی‌رفت.با غم عجیبی همراه بود. با غمِ علاقه ی یک طرفه. «ح» من رو به عنوان یه دوست معمولی می‌دید. نه بیشتر. اما من چی؟ اگه با دختری می‌رفت تو رابطه، من باید چیکار می‌کردم؟ حس می‌کردم نابود می‌شم. هیچی ازم نمی‌مونه.
شب ها موقع خواب اون بود تو فکرم. صبح ها که بیدار میشدم اولین واژه ای که به ذهنم می‌رسید اسمش بود. یه پیامش باعث میشد قلبم تند تند بزنه.
بار ها تلاش کردم فراموشش کنم. زیاد باهاش حرف نزنم که این احساسات یادم بره. اما نمی‌شد. تلاش برای فراموش کردنش فقط باعث میشد بیشتر بهش فکر کنم.
شب ها کابوس می‌دیدم. روز ها بی‌حوصله و غمگین بودم. اما چیزی به خودش نمی‌گفتم. حتی چند بار به شوخی بهش گفتم که ما هیچ وقت زوج خوبی نمی‌شیم. نمی‌خواستم حتی ذره ای فکر کنه بهش علاقه دارم.
قرار بود بعد از عید دیگه آنلاین نشه که تا کنکور خوب درس بخونه. با خودم گفتم این فرصت خوبیه برای فراموش کردنش. یک هفته آفلاین بود. تو همون یک هفته، یکی از دوستاش به اسم «م» تو اینستاگرام فالوم کرد. یه استوریش باعث شد یکم با هم حرف بزنیم. بهم گفت تو «ح» رو می‌شناسی؟ گفتم اره. من همون دختر فرندزیه ام! جواب داد که آره آره درمورد تو حرف زده بود قبلا. البته نه خیلی زیاد.
«م» بهم گفت میشه یه روز بریم کافه و با هم بیشتر آشنا شیم؟ گفتم فعلا عیده و درگیریم. خیلی شک داشتم. من «ح» رو دوست داشتم و الان باید با صمیمی ترین دوستش می‌رفتم کافه که بیشتر آشنا شم؟ اصلا خود «ح» خبر داشت؟
اما یه شب حرصم گرفت. دلم می‌خواست تو درونِ خودم از «ح» انتقام بگیرم. از اینکه من اینقدر دوستش دارم و اون نه. داشتم تصمیم میگرفتم که به «م» بگم بعد از مسافرت یزدمون بریم کافه.همون لحظه برام یه اس ام اس از سمت «ح» اومد. بهم گفت که دلش برام تنگ شده و الان داره آخرین آهنگی که براش فرستاده بودم رو گوش میده. ازم خواست قبل از مسافرتمون باهاش برم بیرون. منم قبول کردم. دل منم تنگ شده بود. فکر بیرون رفتن با «م» رو هم از ذهنم انداختم بیرون.
همون شب درمورد پیشنهاد «م» به «ح» گفتم. «ح» تعجب کرد. با «م» حرف زد و ازش خواست مستقیما منظورش رو بگه. «م» اومد پی وی من و بهم گفت که ازم خوشش اومده و برای همین می‌خواسته بریم بیرون. این فرصت خوبی بود که بفهمم «ح» به من علاقه داره یا نه. ازش پرسیدم چیکار کنم. چه جوابی به دوستش بدم. گفت نمی‌دونم. اگه همو دوست دارید برید بیرون، من کی باشم که بین دو نفر وایسم. اما استقبال زیادیم نکرد.
من فردای اون شب جواب قطعیم رو به «م» دادم. گفتم که علاقه ای بهش ندارم.
تو قرارمون دیگه حرفی از اون ماجرا نزدیم. یه فیلم عجیب و غریب از هنر و تجربه دیدیم و بعدم رو نیمکت پارک هنرمندان نشستیم. هوا گرم تر از این بود که دستام یخ کنند. تو سینما بهش گفتم تا حالا موتور سوار نشده‌م. اصرار کرد که بیا با موتور بریم اون بستنی ای که قولش رو بهت داده بودم برات بخرم. پشت موتور نشستم و تا چهارراه استانبول و اون طرفا رفتیم. سعی می‌کرد یه جاهایی تند بره که من رو بترسونه و بعد از جیغ من می‌خندید. رسیدیم بستنی فروشی و موتور رو پارک کرد تو پیاده رو. دو تا بستنی قیفی خرید. بهش گفتم بیا عینک هامونو عوض کنیم ببینیم چه شکلی می‌شیم. از آینه ی موتور خودمونو دیدیم. من و اون. با عینک های همدیگه. تو یه قاب. تنها صدایی که تو مغزم تکرار می‌شد این بود «ما چقدر به هم میاییم»

+اینکه تو یک روز 2 تا پُست گذاشتم دلیل اینه که میخوام حتما تا فردا تموم شه. که باز اونم دلیلی داره که خودتون میفهمید.